تبليغاتX
آرامترازخواب درختان


آرامترازخواب درختان

وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را

چون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس

((سلمان ساوجی))

***

  یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

((فروغی بسطامی))

***

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

((پروین اعتصامی))

***

ای فلک اندوه شیرین بر دل خسرو منه

کاین بضاعت را خریداری به از فرهاد نیست

((عبدالرحمان جامی))

***

عشق بر معشوق چشم افتادن است

بعد از آن از بیدلی جان دادن است

((عطار نیشابوری))

***

بیگانه ز خویشم  خبر از خویشم نیست

تا هست غمت, غم کم و بیشم نیست

((پروانه یغمائی))

***

در عشق چه جای بیم تیغ است

تیغ از سر عاشقان  دریغ است

((نظامی))

***

دانی ز چه غنچه خون  کند چهره ز شرم؟

زان روی که کار او گل انداختن است

((مشفق کاشانی))

***

ز فراق چون ننالم من دل شکسته چون نی؟

که بسوخت بند بندم ز حرارت جدایی

((عراقی))

***

صبر بر جور رقیب چه کنم گر نکنم؟

همه دانند که در صحبت  گل خاری هست

((سعدی))

***

نه تلخ  است صبری که بر یاد اوست

که تلخی شکر باشد از دست دوست

((سعدی))

***

برو این دام بر مرغی دگر نه

که عنقا را بلند است آشیانه

((حافظ))

***

خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده

نشان اینچنین بختی کجا یابم؟نشانم ده

((وحشی بافقی))

***

فلک به مردم نادان دهد زمام  مراد

تو اهل فضلی  و دانش همین گناهت بس

((حافظ))

***

اگر چه نقش دیوارم به ظاهر از گران خوابی

اگر رنگ از رخ گل می پرد , بیدار می گردم

((صائب تبریزی))

***

نهال سرکش و گل بی وفا و لاله دو رنگ

درین چمن به چه امید آشیان بندم؟

((زیب النساء))

***

به جهان چه دل می سپاری؟حذر از پلنگ وحشی

که تو را به خون کشاند به فریب خط و خالی

((مهدی سهیلی))

***

گر چه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق

یار عاشق نواز و بیگانه نواز است هنوز

((عماد خراسانی))

***

تشنه ام, از عطشی دور و دراز آمده ام

چشمه ای باش که در تو نفسی تازه کنم!

((خلیل ذکاوت))

***

به جان شرمنده لطف توایم ای چرخ بازیگر

که با آزار خود , بیزار از دنیا کنی ما را!

((رهی معیری))

***

در این وادی که با من  سایه ی گران دارد

چه سازم تا دلیل روح سرگردان من باشی؟

((مشفق کاشانی))

***

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

((شهریار))

          ***

نوشته شده در بیستم آبان 1388ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

خنده جام می وزلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

***

 

برو فسانه مخوان وفسون مدم حافظ

کزین فسانه وافسون مرابسی یاداست

***

صبرکن حافظ بسختی روزوشب

عاقبت روزی بیابی کام را

***

هزارشکرکه دیدم بکام خویشت باز

زروی صدق وصفاگشته بادلم دمساز

***

زهی خجسته زمانی که یاربازآید

بکام غمزدگان غمگسار بازآید

***

غزل گفتی ودرسفتی وخوش بخوان حافظ

که برنظم توافشاند فلک عقدثریارا

***

ای شهنشاه بلنداخترخدا راهمتی

تاببوسم همچواختر خاک ایوان شما

***

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

***

حافظ مریدجام می است ای صبابرو

وزبنده بندگی برسان شیخ جام را

***

 

حافظ ازدست مده دولت این کشتی نوح

ورنه طوفان حوادث ببردبنیادت

***

منم که دیده به دیداردوست کردم باز

چه شکرگویمت ای کارسازبنده نواز

***

بخدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز

که دعای صبحگاهی اثری کندشمارا

***

درآسمان نه عجب گربگفته حافظ

سرود زهره برقص آورد مسیحارا

***

حافظ زدیده دانه اشکی همی فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

***

تیرآه ازگردون بگذرد حافظ خموش

رحم کن برجان خود پرهیزکن ازتیرما

***

قراروخواب زحافظ طمع مدار ایدوست

قرارچیست صبوری کدام وخواب کجا

***

 

حافظ نه غلامیست که ازخواجه گریزد

صلحی کن وبازآ که خرابم زعتابت

***

معاشران زحریف شبانه یادآرید

حقوق بندگی مخلصانه یادآرید

***

دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد

چون بشددلبروبایاروفادارچه کرد

***

گل بی رخ یارخوش نباشد

بی باده بهارخوش نباشد

***

ترک افسانه بگوحافظ ومی نوش ومی

که نخفتیم شب وشمع به افسانه بسوخت

***

هزارشکرکه دیدم بکام خویشت باز

زروی صدق وصفا گشته بادلم دمساز

***

الا ای طوطی گویای اسرار

مباداخالیست شکرزمنقار

***

دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود

تعبیررفت وکاربدولت حواله بود

***

نوشته شده در چهاردهم آبان 1388ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

از جفا تا او چهار انگشت بود

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشتانی

***

اگر توقع  بخشایش خدایت هست

به چشم عفو و کرم بر شکستگان بخشای

***

خواجه در ابریشم و ما در گلیم

عاقبت ای دل همه یکسر گلیم

((شیرازی))

***

عاشقی مقدور هر عیاش نیست

غم کشیدن صنعت نقاش نیست

((بیدل))

***

هر چه بخشی به کسی, باز مجوی

دل ز اندیشه ی آن پاک بشوی

((جامی))

***

گفتی که به دل شکستگان نزدیکیم

ما نیز  دلی شکسته داریم ای دوست

***

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

***

زر از بهر خوردن بود, ای پسر

برای نهادن چه سنگ و چه زر

((سعدی))

***

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند

نصیب دشمن ما را نصیب ما نکند

***

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

***

آتش از برق نگاهت ریخت بر جان من

خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی

((مهدی سهیلی))

***

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته آب و آتشم

***

خوشا دلی که مدام در پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

***

دست هر بی سرو پایی نرسد بر خط عشق

مرد از دایره ی عقل برون می خواهد

***

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاک عشق  آبی ندارد

((نظامی))

***

شکر نعمت نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند

***

مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است

رندان روزگار خموشی گزیده اند

((معین کرمانشاهی))

***

نمی توان به زمین پای را نهاد از بیم

ز بس که شیشه ی دلها شکسته این غدّار

((فتح الاه شوشتری))

***

سالک نرسد بی مدد پیر به جایی

بی زور کمان ره نبرد تیر به جایی

((غنی))

***

چون خود نکنی چنان که گویی

پند تو بود دروغ و ترفند

((ناصرخسرو))

***

گر گدای عشق باشی , پادشاه عالمی

حکم تو گردد روان , گر تو بری فرمان ما

***

جانی که خلاص از شب  هجران تو  کردم

در روز وصال تو به قربان تو کردم

***

نوشته شده در چهاردهم آبان 1388ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

دانش چو گوهریست که عمرش بود بها

باید گران خرید که ارزان نمی شود

***

دلت گر به راه خطا مایل است

تو را دشمن اندر جهان خود دل است

***

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح  نسیم گره گشا آورد

***

ببین چه دلخوشی ساده ای :همینم بس

که یاد من به هر اندازه مختصر باشی

((محمد علی بهمنی))

***

چنان گرم از بساط خاک بگذر

که شمع مردم آینده باشی

***

دل گفت : به این بی کسی آخر تو چه چیزی؟

گفتم : گلم و دور فکنده ست بهارم

***

نشان گنج سعادت, گرفتی از همه ای جان

چرا چرا نگرفتی ز دل , سراغ محبت؟

((مشفق کاشانی))

***

خورشید روی او را نسبت به ماه کردم

زین کار نا مناسب  شرمنده ام ز رویش

***

سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید

سلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید

***

رفیقی بایدم همدم , به شادی یار و در غم هم

وزین خویشان نامحرم مرا بیگانگی باید

***

ز خاک خویش به تعمیر آدمی برخیز

که فرصت تو به قدر تبسم شرر است

***

چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیست

گر ترک جفا را نکنی شرط وفا نیست

***

هر که او را همزبانی شد جدا

بی زبان شد گر چه دارد صد نوا

***

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد, خدایا دلم سنگ نیست

***

دلا خوبان دل خونین پسندند

دلا خون شو که خوبان این پسندند

***

گفتی  اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

***

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا به سر بسوخت

***

دل خون شد از امید و نشد یار یار من

ای وای بر من و دل امیدوار من

***

به هوش باش  دلی را به قهر نخراشی

به ناخنی که توانی  گره گشایی کرد

***

صد هزاران کعبه را دیدم به خلوتگاه دل

عشق را نازم که بر رویم در دل باز کرد

((منیر لاهوری))

***

از آنچه پیش دوست بود در خور نثار

تنها مرا دلی بود اما شکسته است

***

شب شد که شکوه ها از دل تنگ بر کنیم

نالیم آنقدر که دلی را خبر کنیم

((طبیب اصفهانی))

***

طبعی به هم رسان  که بسازی به عالمی

یا همتی که از سر عالم توان گذشت

***

نوشته شده در چهاردهم آبان 1388ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

وقتی تورامی بینم به یاد فطرتم می افتم که روزگاری از آسمانها هم

بالا تر می زیست. وقتی چشمهای تو به چشمهایم می افتد به یاد روزهای زلال ازل می افتم که با فرشته ها روی تپه های بلورین بهشت به این سو وآن سو می دویدم وهمراه با جبرئیل به خدا سلام می گفتم. وقتی به من لبخند می زنی به یاد سالهای بی گناه کودکی ام می افتم که زلفهای درختان را می بافتم وبا رودها به سوی دریا می رفتم. کوچکترین دوست من سنجاقکی سرخ بود که هر روز مرا به مزرعه می برد ونام گلها را به من یاد می داد.

تو هر شب برایم از دوست داشتن ومهربانی قصه می گفتی و ستاره ای را زیر بالشم می گذاشتی تا خوابها ی خوب ببینم. وقتی به زنجره ها شب بخیر می گفتم می دانستم که فردا خورشید پلکهای بسته ی مرا

می بوسد واز خواب بیدارم می کند.

مادرمهربانم, این همه کلمه ی روشن و این حرف عاشقانه را تو به من آموختی.اگر نفس نورانی تو نبود, من همنشین تاریکیها می شدم و

نمی توانستم پنجره ی اتاقم را باز کنم.

وقتی تو را می بینم به یاد دستهایت می افتم که از همه ی آفریده های خدا مهربان ترند. دستهایی که گهواره ی نقره ای کهکشان را تکان

می دادند تا من بی تابی نکنم, شالیزارهای شمال و زنبقهای کوهی شاهدند که تو طاقت نداشتی گریه ی مرا ببینی و من اکنون به نخلستانهای جنوب وجنگلهای عاشق سوگند می خورم که هرگز اخم بر چهره ات ننشانم.

نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط رز سفید| |

پیش از آنکه چراغ روز برای همیشه خاموش شود وبه چهره ی ماه

چین وچروک بیفتد, باید خودم را به تو برسانم. پیش از آنکه آخرین باران ببارد وشاخه های یاسمن را تر کند, باید به دیدار ابرها بروم.

پیش از آنکه آخرین باغ پژمرده شود, باید دسته گلی برای تو که دوستت دارم, بیاورم.

پیش از آنکه برای همیشه لب فرو بندم, باید تو را صدا کنم. پیش از آنکه برای آخرین بار پلکهایم را روی هم بگذارم, باید تو را نگاه کنم.

اگر نانها نبودند, من فقط به خطوط نگاه تو فکر می کردم.آیا می شود روزی همه ی نانها به رنگ مهتاب باشند و بوی عشق بدهند؟اگر پرچینها وپرده ها نبودند, من تا قیامت در کنارت می ماندم و با سنبله ها برایت دعا می کردم.

اگر دیوارها وآهنها نبودند, من هر روز پیراهنت را ستاره باران

می کردم و به ماهی ها می گفتم شادابی خود را به تو هدیه کنند.تو روز و شب در من حضور داری, در هیاهوی عاشقی هایم, در جزیره

تنهایی ام, در قله های غرورم, در پستوی خاطراتم  و در گلهایی که برای فردا کاشته ام.

کبوترها در حرفهای سرسبز تو زندگی می کنند ومن در پای درختی که هر روز از کنار آن می گذری وشیشه های آسمان را از غبار می شویی

پیش ازآنکه درناها به سفر بروند و دیگر بازنگردند, باید با ترانه های عطرآگینم مقیم گیسوانت شوم.

نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط رز سفید| |

خواب دیدم, همچو نیلوفر نمودی غُنچه وا

دم به دم گُسترده شد بال و پر تو در فضا!

 

همچنان غرق تماشا بوده ام, دیدم زشوق

میروی پیوسته بالا, می شوی از خود رها

 

آفتابی بوده ای, در مشرق اندیشه ام

با طلوع سبز خود برچیدی از من سایه را

 

در بهار چشم تو رنگین کمان شُد جلوه گر

وه! چه زیبا لحظه ای , در خود شکوفاندی مرا

 

عطر گل پیچیده شُد در کوچه باغ خاطره

کس بغیر از تو ندیدم پیش رویم مُقتدا

 

در زلال آیــنه غرق تــــماشایت شدم

با خیال تو گشودم بال پر, ای آشنا

 

قبله ام بودی, بهنگام طواف کعبه ات

سمت محراب تو بودم, با دو تا دست دُعا

 

جامه ی احرام بر تن, در اقامه بوده ام

بر قنوت دست من پیچیده  شُد عطر خدا

 

من خدا را در تو میدیدم, بهنگام نماز

شعله های اشک شادی را فرستادم, هوا

 

بر ضریح یاد تو بستم دخیلی, با دلم

تا بگیرد جسم بیمارم ز دیدارت شفا

 

چشم من بر کوچه باشد, دل کنار پنجره

فکر من در جستجو, کی میشود بینم ترا؟

 

یک اُفق خورشید را بر چشم تو نازل کُنم

چون روم از مروه, آندم بر آرم از صفا

نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1388ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط رز سفید| |

ساقی بیاکه شد قدح لاله پرزمی

طامات تا به چندوخرافات تا به کی

***

ای آفتاب آینه دارجمال تو

مشک سیاه مجمرگردان خاک تو

***

ای قبای پادشاهی راست بربالای تو

زینت تاج ونگین ازگوهر والای تو

***

نکته ای دلکش بگویم خال آن مهروببین

عقل و جان را بسته زنجیرآن گیسوببین

***

ای که باسلسله درازآمده

فرصتت باد که دیوانه نوازآمده

***

ای پیک راستان خبر یار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

***

مخمورجام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

***

مرا چشمیست خون افشان زدست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید ازآن چشم و ازآن ابرو

***

باغ مرا چه حاجت سرووصنوبراست

شمشاد خانه برورمااز که کمتراست

***

بی مهررخت روزمرا نورنمانده ست

وزعمرمراجزشب دیجورنمانده ست

***

نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1388ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط رز سفید| |

ای آفتاب آینه دار جمال تو

مشک سیاه مجمرگردان خال تو

***

دوش رفتم به درمیکده خواب آلوده

خرقه تردامن وسجاده شراب آلوده

***

نکته ای دلکش بگویم خال آن مهروببین

عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین

***

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن

وربگویم دل بگردان رو بگرداند زمن

***

ای که با سلسله دراز آمده

فرصتت باد که دیوانه نوازآمده

***

کرشمه ای کن وبازار ساحلی بشکن

به غمزه رونق وناموس سامری بشکن

***

دیدم بخواب دوش که ماهی برآمدی

کز عکس روی او شب هجران سرآمدی

***

ایدل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زروگنج بصد حشمت قارون باشی

***

سحربا باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو بالطاف خداوندی

***

ای قبای پادشاهی راست بربالای تو

زینت تاج ونگین ازگوهروالای تو

***

هزارجهد بکردم که یارمن باشی

مرادبخش دل بیقرارمن باشی

***

تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو

پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو

***

با مدعی بگویید اسرار عشق وهستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

***

می سوزم ازفراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان

***

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

***

 

دانی که چیست دولت دیداریاردیدن

درکوی او برخسروی گزیدن

***

سرم خوشست وببانگ بلند می گویم

که من نسیم حیات ازپیاله میجویم

***

 

خدارا کم نشین باخرقه پوشان

رخ از رندان بی سامان مپوشان

***

ای روی ماه منظرتو نوبهارحسن

خال و خط تو مرکزحسن ومدارحسن

***

یارب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان

وآن سهی سروخرامان بچمن بازرسان

***

گلبرگ رازسنبل مشکین نقاب کن

یعنی که رخ بپوش وجهانی خراب کن

***

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

دورفلک درنگ ندارد شتاب کن

***

حافظا چون غم وشادی جهان درگذراست

بهترآنست که من خاطرخود خوش دارم

***

نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1388ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط رز سفید| |

آسمان بوی اجابت می دهد

بس که قندیل دعا آویخته است

((عبدالجواد کاکایی))

***

سود دل من از تو به غیر از زیان نبود

خرم دلی که از سر سود و زیان گذشت

((یزدانبخش قهرمانی))

***

من نخواهم از قفس صیاد آزادم کند

خوش دل ازآنم  گهی کنج قفس یادم کند

((حسنعلی رفیعا))

***

هر چه گشتیم , در این شهر نبود اهل دلی

که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما

((معین کرمانشاهی))

***

شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا

تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد

((حافظ))

***

هر کجا رفتیم داغی بر دل ما تازه شد

سوخت آخر جنس ما از گرمی بازارها

((بیدل))

***

پرواز پیش ماست, بیا بال او بگیر

امروز فرصتی است که فردا نمی شود

((فریدون شمس))

***

سرایی را که صاحب نیست, ویرانی است معمارش

دل بی عشق می گردد خراب آهسته آهسته

((صائب))

***

از ناز چه می خندی بر دیده که می گرید؟

این دیده زمانی نیز خندیده که می گرید

((علی اشتری))

***

به فریاد نگاهم گوش کن گر بسته ام لب را

که با چشم سخنگویت هزاران گفتگو دارم

((ابوالحسن وزی))

***

در عشق پایداری ما چون حباب نیست

موجیم و جاودانه به دریا نشسته ایم

((نظام فاطمی))

***

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

((عطار نیشابوری))

***

هر جا شاخه گلی همرنگ خون روید ز خاک

کشته ی عشقی است مدفون, از مزار ما مپرس

((پرتو بیضائی))

***

خوشا مرغی که در کنج قفس با یاد صیادش

چنان خرسند بنشیند که پندارند آزادش

((عاشق اصفهانی))

***

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد

((حافظ))

***

نمی توان غم دل را به خنده بیرون کرد

ز خنده رویی گل, تلخی از گلاب نرفت

((صائب))

***

عاشقان چون عهد با جانان کنند

جان شیرین بر سر پیمان کنند

((محمود شاهرخی))

***

مکن کاری که بر پا سنگت آید

جهان با این فراخی تنگت آید

((بابا طاهر))

                ***

          دل دیوانه ی عاشق نشود پند پذیر

بهتر آنست به خود وابگذارید مرا

((علی اطهری کرمانی))

***

شب فراق نداند که تا سحر چند است؟

مگر کسی که به زندان عشق دربندست

((سعدی))

***

تو را در چشم من, مقدار بیش است

ولیکن حرمت هر کس به خویش است

((معینی کرمانشاهی))

***

آخر به اسارت, دل حسرت زده خو کرد

شادم که دگر یاد گریز از قفسم نیست

((فریدون توللی))

***

نوشته شده در هشتم اسفند 1387ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط رز سفید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ