تبليغاتX
آرامترازخواب درختان


آرامترازخواب درختان








آسمان بوی اجابت می دهد

بس که قندیل دعا آویخته است

((عبدالجواد کاکایی))

***

سود دل من از تو به غیر از زیان نبود

خرم دلی که از سر سود و زیان گذشت

((یزدانبخش قهرمانی))

***

من نخواهم از قفس صیاد آزادم کند

خوش دل ازآنم  گهی کنج قفس یادم کند

((حسنعلی رفیعا))

***

هر چه گشتیم , در این شهر نبود اهل دلی

که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما

((معین کرمانشاهی))

***

شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا

تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد

((حافظ))

***

هر کجا رفتیم داغی بر دل ما تازه شد

سوخت آخر جنس ما از گرمی بازارها

((بیدل))

***

پرواز پیش ماست, بیا بال او بگیر

امروز فرصتی است که فردا نمی شود

((فریدون شمس))

***

سرایی را که صاحب نیست, ویرانی است معمارش

دل بی عشق می گردد خراب آهسته آهسته

((صائب))

***

از ناز چه می خندی بر دیده که می گرید؟

این دیده زمانی نیز خندیده که می گرید

((علی اشتری))

***

به فریاد نگاهم گوش کن گر بسته ام لب را

که با چشم سخنگویت هزاران گفتگو دارم

((ابوالحسن وزی))

***

در عشق پایداری ما چون حباب نیست

موجیم و جاودانه به دریا نشسته ایم

((نظام فاطمی))

***

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

((عطار نیشابوری))

***

هر جا شاخه گلی همرنگ خون روید ز خاک

کشته ی عشقی است مدفون, از مزار ما مپرس

((پرتو بیضائی))

***

خوشا مرغی که در کنج قفس با یاد صیادش

چنان خرسند بنشیند که پندارند آزادش

((عاشق اصفهانی))

***

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد

((حافظ))

***

نمی توان غم دل را به خنده بیرون کرد

ز خنده رویی گل, تلخی از گلاب نرفت

((صائب))

***

عاشقان چون عهد با جانان کنند

جان شیرین بر سر پیمان کنند

((محمود شاهرخی))

***

مکن کاری که بر پا سنگت آید

جهان با این فراخی تنگت آید

((بابا طاهر))

                ***

          دل دیوانه ی عاشق نشود پند پذیر

بهتر آنست به خود وابگذارید مرا

((علی اطهری کرمانی))

***

شب فراق نداند که تا سحر چند است؟

مگر کسی که به زندان عشق دربندست

((سعدی))

***

تو را در چشم من, مقدار بیش است

ولیکن حرمت هر کس به خویش است

((معینی کرمانشاهی))

***

آخر به اسارت, دل حسرت زده خو کرد

شادم که دگر یاد گریز از قفسم نیست

((فریدون توللی))

***

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1387 ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط رز سفید  | 


ای هدهد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که ازکجا به کجا می فرستمت

***

شراب وعیش نهان چیست کاربی بنیاد

زدیم برصف رندان وهرچه باداباد

***

دوش آگهی زیارسفرکرده دادباد

من نیز دل بباد دهم هرچه باداباد

***

شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت

فراق یارنه آن میکند که بتوان گفت

***

صوفی ارباده به اندازه خورد نوشش باد

ورنه اندیشه این کارفراموشش باد

***

ای غایب ازنظر بخدا می سپارمت

جانم بسوختی وبدل دوستت دارمت

***

بنال بلبل اگربامنت سریاریست

که ما دوعاشق زاریم و کارما زاریست

***

بلبلی برگ گلی خوشرنگ درمنقار داشت

وندران برگ ونوا خوش نالهای زار داشت

***

پیرانه سرم عشق جوانی بسرافتاد

وان رازکه دردل بهفتم بدرافتاد

***

دیری است که دلدارپیامی نفرستاد

ننوشت سلامی وکلامی نفرستاد

***

یارب سببی سازکه یارم به سلامت

بازآید وبرهاندم ازبند ملامت

***

بجان خواجه وحق قدیم وعهددرست

که مونس دم صبحم دعای دولت تست

***

دردیرمغان آمد یارم قدحی دردست

مست ازمی و میخواران ازنرگس مستش مست

***

دل و دینم شدودلبر بملامت برخاست

گفت باما منشین کزتوسلامت برخاست

***

شکفته شد گل حمراو گشت بلبل مست

صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

***

اگرآن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند وبخارا

***

ای نسیم سحرآرامگه یارکجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

***

صلاح کارکجا ومن خراب کجا

کجاست دیرمغان وشراب ناب کجا

***

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1387 ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط رز سفید  | 


دوست دارم ماه را درتمام آیینه ها ببینم وشب آنقدر ادامه پیدا کند که به همه ی ستاره ها سربزنم. دوست دارم پلکهای تو هیچ گاه فرونیفتد ومن زیر سایه ی چشمهای آفتابی تو بنشینم واز آبها وآتشهایی که در راهند وشاید یک میلیون سال دیگرهم به ما نرسند؛ شعر بگویم. آه گفتم شعر.اگر شاعر نبودم خانه ی من ازعشق خالی می شد؛غنچه ی احساس من گل نمی کرد و شاخه ی درخت ذوق من یادی از صدای بلبل نمی کرد.وقتی یک قدم حتی از من دور می شوی؛ با خود می گویم آیا دوباره نفس او را درکنارم خواهم دید؟ آیا دوباره می توانم از تپه های دهکده بالا بروم وبرایش آویشن وبابونه بچینم وساقه های باران را در گلدان  بکارم ؟

دوست دارم همه ی فرصت ها را از من بگیرند وفقط چند دقیقه به من مهلت دهند تا غزلی از دیوان حافظ برایت بخوانم؛ باورکن فقط یک غزل .

دوست دارم همه اقیانوسها و دریاها را از روی زمین بردارند وبه جای آن یک قطره اشک به من بدهند تا آن را به شوق دیدار تو از چشمهایم فرو بریزم. تعارف  نمی کنم. دوست دارم شاخه های تمام درختان عالم بی برگ وبر شود؛ اما گیسوان تو خوشبوتر از قبل درمعبر نسیم ها جریان پیدا کند. کاش همه ی قناری ها؛ همه ی اشیا همه ی آدمها سکوت کنند وفقط صدای تو زیر این سقف آبی طنین انداز باشد. کاش همه بروند وتو بمانی و با پرطاووس آسمان و زمین را جابجا کنی ومرا به آرزوهایم برسانی.

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1387 ساعت 5:57 قبل از ظهر  توسط رز سفید  | 


بزرگترین پرسش من این است:حرفهایم را به که بگویم؟ به عابری که ساعت شش صبح نجواکنان از کنار خانه ام می گذرد یا به ابری که ناگهان پدیدار می شود و بی امان می بارد و دفتر مشقهای کودکی ام را که در کنار گلهای آفتابگردان جا مانده است, خیس می کند؟

دردهایم را با که تقسیم کنم؟ با پلکهای تبدارم که دم به دم پنجره ی جهان را به رویم می بندد یا پلکانی که متواضعانه مرا به بهشت می رساند؟

گنجشکهایم را روی شاخه های سدر می نشانم تا آواز بخوانند و رویاهایم را به واقعیت بدل کنند.آنگاه زنی از نور, از پشت نخستین شکاف بیرون بیاید و نام عطرهای گمشده را به من بگوید.

با که به تماشای شعرهای روشنی که به دنیا خواهند آمد, بروم؟

با ارغوان یا چنگ فرسوده ای که در همسایگی مجسمه های تخت جمشید زندگی می کند؟

با که همسفر باشم؟

با سایه ای که شاید در باران پس فردا قدم بزند؟

یا کسی که روزنامه ها را تند تند ورق می زند تا طعم روزها برایش

یکنواخت  نشود؟

سادگی را به که ببخشم؟

به کندوهای عسلی که همچنان در کوهستان بکر مانده اند یا به گلهایی که دو روز دیگر برهنه می شوند وباد جامه هایشان را به رودها خواهد ریخت؟

در همزیستی من وباران رازیست که مترسکهای مزرعه هیچ گاه آن را کشف نمی کنند. من این راز را می دانم و آن را در زیباترین بامداد با تو خواهم گفت.

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1387 ساعت 5:56 قبل از ظهر  توسط رز سفید  |