تبليغاتX
نیایش های عاشقانه

اگر همه ی کلمه ها با من قهر کنند, اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود, اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند, اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد, اگر درختها وگلها عطرشان را از من دریغ کنند, تاب  می آورم وصبوی پیشه می کنم.
اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند
, اگر دریاها سنگ شوند و کوهها آب, اگر جنگل ها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود,عنان صبر را از دست نمی دهم.

اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم, چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم, باز هم این باغچه ی کوچک و این پونه ها و ریحانها وآینه ی کوچکی که روی تاقچه است, زیبا جلوه می کنند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند, قطعات عمر مرا با خود می برند.

آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟

دور از تو و لبخند, چشمها وتماشا زیبا نیست. دور از تو از رنگین کمان مهر که بر دلها پل می بندد, نمی توانم حرفی بزنم.دور از تو دفترچه ی خاطرات من خواندنی نیست.اگر تو بودی وعشق تو نبود, از چه چیزی باید می نوشتم؟جهان با عشق دیدنی می شود.

هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدارم بیایی.هر چقدر هم که دور باشی, دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آنقدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم.

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط رز سفید  | 



نام مرا روی برگهای درختانی که سر راهت ایستاده اند, می نویسی و به فرشته ها می گویی تازه ترین ترانه هایی را که برایت سروده ام, زمزمه کنند. می دانم هر روز تالارهای ملکوت را برای آمدن من آماده می کنی. آنقدرم خوشحالم که می توانم ساعتها در کوچه ای تاریک منتظرت بایستم تا همراه ماه بیرون بیایی.

خیلی دلم می خواهد تاریخ تولدم را در تقویم فرشتها ببینم. می خواهم بدانم چند سال با یک گل سرخ همخانه بودم و کی با خورشید به ملاقات کهکشان رفتم. هر وقت باران را می بینم به یاد چشمهای تو در اولین دیدارمی افتم. روزهایی که قلبم دفترچه ی یادداشتم بود و من روی یک برگ از آن برایت نامه می نوشتم. آبی تر و عمیق تر از دریاها بودم و هزاران رودخانه در من زندگی می کردند. صبحها من ویک پری مهربان زیر نور پرتقالها می نشستیم و برای پروانه هایی که از کنارمان می گذشتند, شمع روشن می کردیم. من گاهی می توانستم زمین و کائنات را روی سر یک سوزن ببینم و گاهی موری را بزرگتر از سلسله کوهها می دیدم.

هر وقت کلمه ها می خوابند, صدای دلشوره ی جهان را می شنوم.

باید حرف بزنی تا کبوترها عشق را فراموش نکنند. باید شعر بخوانی تا من همیشه عاشق بمانم. باید نگاه کنی تا ستاره ها همچنان جوان بمانند.

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط رز سفید  | 



دگرگون شویم

 

وقتی بهار می آید, طبیعت دگرگون می شود. دیگر ازخزان و زمستان خبری نیست و درختان و دشتها جامه سبز می پوشند و همه جا را بوی گل فرا می گیرد. باران هم دمادم می بارد تا غبارها و آلودگی ها را بشوید و با خود ببرد.

وقتی بهار می آید, طبیعت جانی می گیرد و درخشان و سرفراز بر بام هستی می ایستد و خودنمایی می کند. به عبارتی بهتر, تغییر می دهد و در جاده ای سبز گام می نهد. انسان هم که اشرف مخلوقات است می تواند تغییر مسیر بدهد. تغییری که می تواند او را از این رو به آن رو کند واز حضیض ذلت به اوج عزت ببرد. این تغییر که روح او را دگرگون می کند و به گفته استاد شهید مطهری, خاص انسان است و حیوانات و گیاهان از آن عاجزند, توبه نام دارد. توبه می تواند روحمان را در مسیری تازه به جریان بیندازد و انقلابی عظیم در ما به وجود بیاورد.

سال نو می تواند بهترین بهانه برای توبه باشد. توبه از گناهان ریز و درشتی که گاه بشدت از آنها غافل می شویم و در واقع یادمان می رود که اصلاً گناهی

 کرده ایم! توبه از رفتارها و گفتارهایی که ما را از خداوند دور و به شیطان نزدیک می کند و گاه آنقدر سقوط می کنیم که فرقی بین ما و لشکر شیطان نیست.

سال نو و این بهار زیبا می تواند انگیزه ای قوی باشد برای خانه تکانی و شستشوی روح. باران توبه مثل باران بهاری می تواند گرد و غبار را از دل و جانمان بزداید و دوباره ما را زنده کند.

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1387ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط رز سفید  | 



ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرود از یادت

***

بهارا, زنده مانی, زندگی بخش

به فروردین ما فرخندگی بخش

***

در این بهار تازه که گلها شکفته اند

لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت

***

می رود عمر عزیز ما, دریغا چاره نیست

دی برفت و می رود امروز و فردا, چاره نیست

***

مرده بدم زنده شدم, گریه بودم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

***

حافظ منشین بی می ومعشوق زمانی

کایام گل و یاسمن وعید صیامست

***

عید است وآخر گل و یاران در انتظار

ساقی بروی شاه ببین ماه و می بیار

***

مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام

خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام

***

نوبهاراست درآن کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بدمد بازوتو درگل باشی

***

افسرسلطان گل پیدا شد ازطرف چمن

مقدمش یارب مبارک باد بر سرووسمن

***

بهاروگل طرب انگیز گشت وتوبه شکن

به شادی رخ بیخ غم زدل برکن

***

گلبن عیش میدمد ساقی گلعذارکو

باد بهاری می وزد باده خوشگوار کو

***

خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهار چیست

ساقی کجاست گوسبب انتظارچیست

***

روزه یکسوشدوعیدآمدودلها برخاست

می زخمخانه بجوش ومی باید خواست

***

رسید مژده که آمد بهارو سبزه دمید

وظیفه گربرسد مصرفش گلست ونبید

***

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط رز سفید  | 



با شوری وصف ناشدنی ابرهای سیاه و تاریک را کنار می زنم و از خورشید می خواهم تا حرارت سلامم را به تو برساند.سلام ای کوه استوار عشق و ای اشتیاق گلها برای روییدن. سلام ای ترنم باران در صبح. سلام ای بهار

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1387ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط رز سفید  | 



وقتی راه رفتن آموختی, دویدن بیاموز ودویدن که آموختی, پرواز را  زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی, دیر شده.پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی, برای آنکه به اندازه ی فاصله ی زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم, دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.بادها از رفتن چیزی به من نگفتند, زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند.پلنگان, دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.اما سنگی که درد سکون را کشیده بود, رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود, دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود, از پرواز بسیار می دانست.آن ها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

وقتی رفتن آموختی, دویدن بیاموز, دویدن که آموختی, پرواز را, راه رفتن را یاد بگیر زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.دویدن بیاموز زیرا هرچه بهتر از خودت تا خدا بپری و در پرواز ماهر شو زیرا باید روزی ازخودت تا خدا پر بزنی.

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1386ساعت 5:49 قبل از ظهر  توسط رز سفید  | 



- زندگی گره ای نیست که در جست وجوی گشودن آن باشیم. زندگی واقعیتی است که باید تجربه اش کنیم.

- می توان در عین کور بودن, خیلی از واقعیت ها را دید.

***

- به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به راه بیفتد.

- آنان که گذشته را به یاد نمی آورند, همیشه محکوم به تکرار آن هستند.

***

- سعادتمند کسی است که از هر خبط و خطایی که از او سر بزند تجربه ی تازه ای به زندگی خود اضافه کند.

***

-         ما همیشه صداهای بلند را می شنویم, پررنگ ها را می بینیم و

سخت ها را می خواهیم.غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند,

بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.

***

- زندگی زیباست اگر به آن نیکو بنگری و زشت است, اگر آن را با نگاه زشت بررسی کنی.

***

- مواظب باشید, هنگام حساب کشیدن از خودتان تخفیف ندهید.

- همواره همان باشید که هستید.

***

- برگ در انتهاي زوال مي افتد و سيب در ابتداي کمال. بنگر چگونه اي؟ مي افتي چون برگي زرد يا سيبي سرخ.

***

- شخصي ميگفت من شانزده سال دارم بزرگي به او خرده گرفت که نبايد بگويي شانزده سال دارم بايد بگويي آن شانزده سال را ديگر ندارم.

***

 

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1386ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط رز سفید  | 



الاهه ی نور, از رفتنت می هراسم و از تنهایی ملال آور خویش.از آن لحظه ای که دیگر پیشانی ام خاک کوی ات را سجده نکند و دیدگانم

قبله گاه مقدست را نبوسند. روزی که ابلیس بر دقایقم سلطه یابد و من در گمراهه های معصیت پرسه بزنم.

خدایا, توان تکلمم نیست و تو می دانی که چه ها می خواهم. وقتی راه را

گم کرده ام ذکرم نام توست.

وقتی سراسر نیازم, باران رحمت تو بر تنم می بارد. مرا باز هم در حریر آمرزشت بپیچ و به کعبه مقصود برسان تا طواف عشق کنم. ولی با خویشتن خویشم رهسپار مکن و با زوال امید به رحمتت به پایانم مرسان.

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1386ساعت 5:41 قبل از ظهر  توسط رز سفید  | 



آیا فرصت می شود آسمان را ستاره به ستاره بخوانم؟ آیا می توانم به دیدار همه ی دشتها بروم و بال همه ی کبوتران را لمس کنم؟ آیا

می توانم پای حرف درختی که بهترین دوست چشمه است, بنشینم و با شیطنت سنگریزه ای را به داخل آب پرتاب کنم؟

آیا می توانم گفتگوی آبی باران و ناودان را بشنوم؟ 

شب چه تیره است وقتی همه ی شمعهایت را گم کرده ای و فانوسهای شکسته را سالهاست که از یاد برده ای. چقدر تنهایی دلگیر و زمینی

می شود وقتی اتاقت از عطر دوست خالیست و هیچ کدام از لبخندهای او را بر دیوار روبرو قاب نکرده ای.

روزها چه سرد و بی رنگ است وقتی خورشید دست تو بر من نمی تابد و از گلهای مریمی که برایم آورده ای جامه ای برای خود مهیاّ نساخته ام.

خدا این همه گلهای رنگارنگ را آفریده است تا من هر روز هدیه ای برای تو داشته باشم.

نمی دانی چه پروانه هایی در قلبم بی تابی می کنند. نمی دانی چه شوقی دارم برای اینکه دوباره متولد شوم و این بار نه دیواری باشد و نه قفسی و نه پرچینی که مرا پشت باغها متوقف کند و برای دیدن نیازی به پنجره نباشد. من تو را سبز ببینم و برگها را آبی و جاده ها را بنفش وخاطره ها را فیروزه ای.

من از فرشته مرگ نمی ترسم, اما اگر بیاید و چراغ روحم را برای همیشه خاموش کند, اگر بیاید و مرا با خود به ناکجاهای تاریک و دهشتناک ببرد که از عطر سبزه و گل تهی باشد و صدای امواج رودها و دریاها در آن نپیچد, این حسرت و افسوس روح فرسا با من خواهد بود که صدای قلب تو دیگر به گوشم نمی رسد و نگاه پر مهر تو شمعدانی هایی را که روی طاقچه ی آرزویم گذاشته ام, روشن نمی کند.

من از فرشته ی مرگ نمی ترسم, من از اینکه فرصت نکنم

همه ی شعرهایم را برای تو بخوانم, می ترسم. دوست دارم هر چه زودتر آسمانی را که پر از خداوند است در آغوش بگیرم. من از اینکه نتوانم تا آخر به موسیقی تو گوش کنم, می ترسم. من از اینکه نتوانم آخرین دسته گل سرخ را برای تو بچینم, می ترسم.

+ نوشته شده در  دوم دی 1386ساعت 4:54 قبل از ظهر  توسط رز سفید  | 



سنجاقکی مهربان با بالهای سبزش بر شانه ام می نشیند ومی گوید:

 ((بهار آمده است.))

ابرها همه ی گلدانهایم را در آغوش می گیرند و بر سر شمعدانی ها و بنفشه ها باران می پاشند.

به یاد تو می افتم. تو که هزار بهار را در یک نیم روز سرودی و دری دیگر به سوی خدا گشودی. تو قشنگ تری یا بهار؟ جواب این سوال را از فرشته ها

می خواهم. نزدیکترین فرشته به زمین, نگاهم می کند و تو را نشانم می دهد و هفتاد و دو شقایق سربلند را که تمام دنیا و کائنات را خوشبو کرده اند.

تو از بیدار شدن یک شکوفه و از عطر پرتقالها و سیبها قشنگ تری. تو گرامی تر از صدای عاشقانی و اگر حرف بزنی همه ی اشیاء عشق را خواهند چشید.

ای بهترین عاشقی که خدا آفریده! ای سپید ترین شعری که درباره ی صبح سروده شده!ای سرخ ترین معنای فلق! آن جماعتی که با شمشیرهای خواب آلود با تو پیکار کردند, روسیاهی خود را آشکار کردند.

ای لب تشنه تر از کویر! کاش می توانستم همه ی رودها و دریاها را در مشکی بریزم و به تو تقدیم کنم. هنوز هیچ کس نتوانسته مثل تو عشق را معنا کند.عشق, در آن ظهر تشنه ی تاریک, کودک شش ماهه ای بود که تو بر دست گرفتی. عشق, جوان برومند هجده ساله ای بود که ناگهان صدها گل سرخ از بدنش رویید.عشق, دستهای پرتوان و مهربان برادر رشیدت بود که خونین وعطشان در ساحل فرات افتاد.عشق خیمه هایی سبز بود که سوخت.  

عشق...عشق...عشق... تا تو هستی, من ازعشق چه می توانم بگویم؟

دوباره بهار را نگاه می کنم, گلهای او قشنگ تر ازشقایقهای تو نیستند, این را پرستوهایی که از سفر آمده اند, به من می گویند.

+ نوشته شده در  دوم دی 1386ساعت 4:52 قبل از ظهر  توسط رز سفید  |