تبليغاتX
آرامترازخواب درختان


آرامترازخواب درختان

به چشم من تو زیباتر زهر رویای زیبایی

برایم دلنشین و خوشتر از هر خواب و رویایی

چو در صحرا شدی, حیران ز چشمان تو شد آهو

حسادت می کند به چشم تو هر آهوی صحرایی

میان شام تاریکم تویی ماه شب افروزم

میان گلشن و بستان تو بوی خوب گلایی

تمام آرزوی من بود اینکه بیایی تو

و از کار دل زارم به لطفت عقده بگشایی

 

***

 

نوشته شده در نهم مرداد 1386ساعت 6:28 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

چند تا مداد رنگی, یه دفتر و یه عاشق

در یا کشید و یه ماهی, با دو تا دل تو یه قایق

دل ها رو آبی کشید دریا رو با سرخی خون

ابرا رو با بنفش زرد, خورشید و با زرد جنون

رو آب دریا گل کشید, رنگین کمون تو آسمون

با صورتی یه پل کشید, ماهی رو برد به کهکشون

دل های تو قایق سبز می گفتن و می خندیدن

دنیا رو از دریچه ی چشم های عاشق می دیدن

بیاین ما هم دنیارو رنگ یه رنگی بزنیم

سیاهی ها رو پاک کنیم به جاش قشنگی بزنیم

***

 

 

 

نوشته شده در نهم مرداد 1386ساعت 6:14 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

 

 

لالایی چشمان تو آهسته خوابم می کند

وقتی که مهمان غزل یا شعر نابم می کند

در روشنای آبی احساس تو گم می شوم

چشم تو وقتی آشنا با آفتابم می کند

دستان سبز رویشت هر روز می سازد مرا

یاد تو می آید ولی هر شب خرابم می کند

باور نداری؟قافیه با پای خود سر می رسد

من شعر می گویم ولی او انتخاب می کند

او انتخاب می کند, یادت خرابم

عقلم جوابم می کند, عشقت مجابم می کند

ای شعرهای رام تو, دلبوسه ی آرام تو

بر گونه های شعر من از شرم آبم می کند

من با مسیح چشم تو غرق پرستش می شوم

یا بر صلیب می کشد یا مستجابم می کند

***

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در نهم مرداد 1386ساعت 6:3 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

پرنده ای بی پناه ماند و هیچ کس شبانگاهان برای بدرقه ی ستارگان نیامد! بغض ماه را کسی ندید. ستارگان تداعی چشمک زدنشان را بیهوده انگاشتند و لحظه ای خواب در وجودشان رخنه کرد; شب که آمد همه رفته بودند; او در تنهایی خود تنهاتر شد. نجواها سکوتی شد تا بامداد فردا و کسی حرفی برای شب نداشت.

من دیدگانم را به آسمان دوختم و دیدم هیچ کس به دیدار شب نیامد. و او از این همه بی وفایی ماتم گرفت و از آن هنگام سیاهپوش شد. وقتی همه خواب بودند..............

 

***

 

 

نوشته شده در نهم مرداد 1386ساعت 5:58 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

دلم تنگ شده. دلم تنگ شده برای بوییدن صدای دریا, برای جای پای باد بر مثنوی درختان. من به لبخندم اخم می کنم تا برکه هم بداند من واقعاً دلتنگم. دلتنگم و حنجره ام نایی برای آواز درد ندارد. قلک دل هم پر شده از سکه های غم و این سنگینی و رنج نمی گذارد نفس هایم به آسمان برسد و نگاهم هم آغوش ستاره شود. ولی چه کنم که نمی توانم پرواز چشمهایت را وقت رفتن از یاد ببرم.

***

 

 

نوشته شده در نهم مرداد 1386ساعت 5:42 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

من می توانم مثل دریا در خود بریزم غصه ها را

یا می توانم مثل صحرا با شن بپوشم رد پارا 

من می توانم گرم باشم مانند خورشیدی درخشان

یا مثل ماه شب بتابم در آسمان روی ایوان

 من می توانستم بخوانم شاید اگر یک ساز بودم

مانند یک تار خوش آهنگ با غصه ها دم ساز بودم

من می خواستم باران بمانم هر لحظه بر گلها ببارم

پنهان کنم هر اشک سردی لبخند را جایش بکارم

من می توانم خوب باشم زیبا ببینم این جهان را

در من ناامیدی در کف بگیرم آسمان را

***

نوشته شده در هشتم مرداد 1386ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط رز سفید| |

شاید

دلم پر می زند,عشق است شاید

به تو سر می زند,عشق است شاید

شکست آخر سکوت خانه ی من

کسی در می زند,عشق است شاید

 

پس از یک عمر

پس از یک عمر تأخیر آمدی عشق

دراین ایام دلگیر آمدی عشق

دلم یک غنچه بود وزود پژمرد

چرا دیر آمدی, دیر آمدی عشق؟

ماهی

ندارم هیچ چیزی قابل تو

بجز حرفی که گفتم با دل تو:

منم ماهی, تویی دریا, چه می شد

بمیرم روز و شب در ساحل تو

عاشقی را

من وباران, من ودریا, من وتو

من وشب بو, من وفردا, من وتو

دوباره عاشقی را می سراییم

من ومجنون, من ولیلا, من وتو

بوسه

شبی بالاتر از کوه دماوند

دوساعت مانده تا باران لبخند؛

کمک کن ای فرشته تا بچینم        

      کمی بوسه ز لبهای خداوند

*****

 

نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 5:22 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت.*

شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده ی زمین است. شب بی تو یک حرف بیهوده در دفتر زمان است.*

شب بی تو یک اندوه تبدار و تاریک است, یک خاطره ی غم انگیز و متروک.*

شب بی تو یک غصه ی ملال آور و تاریک است که حتی اگر شهرزاد آن را باز گوید, به دل

 نمی نشیند.*

شب بی تو یک برکه ی کدر و خاموش است که از پیچ و تاب محروم مانده است.*

شب بی تو یک غریبه ی سیاهپوش است که در هیچ خانه ای راه ندارد و همه ی پنجره ها به روی او بسته است.*

شب بی تو یک شعر ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند. شب بی تو یک کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلکها

 می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد.*

شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است. اما شب با تو یک کاغذ نانوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند.*

شب با تو یک تالار مواج است که از دره های بادام و بلوط می گذرد و به دروازه ی صبح می رسد.*

شب با تو یک شعر نجیب عاشقانه است؛همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند و فرهاد در بیستون به تیشه اش می آموخت.*

شب با تو یک باغ معلق در آسمان است که

 پیچک های عشق از همه سوی آن

 سربرآورده اند.*

شب با تو یک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سرچشمه می گیرد و در کوچه های افسانه ای دیدار جاری می شود.*

شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره ی سخت و گنگ زندگی جدا می کند و به

نی زار های روشن و مترنم باران می برد.*

 *****

 

 

نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 5:20 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

من از یک سیب شروع شدم؛ از یک درخت در باغچه ای که از بهشت جدا شده بود. من از یک حرف شروع شدم؛ از دهان پرنده ای زیبا که در اعماق کهکشان راه خود را گم کرده بود.

یک سیب و یک حرف, سرمایه ی قشنگیست نه؟ سیب را به دو نیم می کنم. نیمی را به تو می دهم و نیمی دیگر را به دریا تا پس فردا

رودهای فراوانی به دنیا آورد. یک رود سهم تو, یک رود سهم من و یک قایق کوچک برای هردومان. بیا به سمت آوازهای بکر پارو بزنیم. چه خوب بود کسی برای شبهای بلند من قدری خورشید

می آورد. من سهم خود را به سایه ها می دادم و به پسرکی تنها که در چهارراههای زندگی برای عابران خسته آرزوی خوشبختی می کند.*

چه خوب بود کسی از فراسوی باران می آمد و بختم را از خوابی هزاره بیدار می کرد. آن وقت تا آخرین دقیقه ی حیات در میان ستاره ها راه می رفتم و برای آنها از تو می گفتم.*

بیا تا فرشته ها بالا برویم. یک شوق کودکانه سهم تو, یک حسرت طولانی سهم من. اگر فرشته ها برای من و تو دعا کنند, آسمانها از هم خواهند شکافت وما ناگهان پنجره ی سپیدی را که خدا پشت آن نشسته خواهیم دید.*

*****

 

 

 

نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 5:15 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

کاش از نوشتن گریزی بود و به جای قطاری از کلمه و کوهی سترگ از جمله می توانستم مقصودم را با یک ((آه)) بیان کنم.*

آه ,کاش می توانستی حرفهای دلم را از شیشه های مه گرفته آن بخوانی. دیگر بس است, چقدر صوت و صدا؟ چقدر طنین کلمات ناتوان از پشت دفترهای ناپیدا؟ من از دویدن به هر سو, من از هلهله و هیاهو خسته ام. کاش آینه ای باشم که دخترکی زیبا هر روز خود را در آن تماشا می کند و یا یک گل سرخ که جز خاموشی و سکوت حرفی

 نمی زند. کاش هیچ وقت با کلمه ها آشنا نمی شدم و مجبور نبودم به هزار گونه دهان به گفتن باز کنم.

کاش هر وقت حرفی برای گفتن داشتم, چون غنچه می شکفتم, چون ابر می باریدم, چون شعله سرکش می شدم و یا پروانه وار در آتش می شدم.*

وقتی که اشک هست و برق چشم و وسعت لبخند و تپیدن قلب و بی تابی روح, دیگر چه نیازی به

 حرف زدن است؟*

در سکون و چرخش گیج و گنگ این همه صدا, سبز شدن و زرد شدن دنیا, ازدحام آرزوهای برزخی و در دستهایی که هر روز از دوزخ برمی گردند,

می توان هزاران کلمه سپید را دید که بوی بهشت

می دهند. می توان با سکوت, هر روز تو را سرود و بهترین شاعر دنیا بود.*

*****

 

 

نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 4:48 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

آتشی در قلبم روشن شده است, تند و سرکش. آتشی که می تواند قطب شمال را به یکباره تبخیر کند. *

می تواند همه ی کوه های سرسخت یخین را

 فرو بریزد. این آتش اگر به خورشید برسد, آن را ذوب می کند. اگر به جان جنگلها و میوه های وحشی بیفتد, جز خاکستر چیزی باقی نخواهد ماند. شبها را شعله ور می کند, موجها را می سوزاند.*

هیچ شمعی طاقت سوختن در این آتش را ندارد.* هیچ پروانه ای نمی تواند به آن نزدیک شود. تو این آتش را بر قله ی قلبم, آنجا که خیلی به فرشته ها نزدیک است, روشن کرده ای.*

اگر همه ی کلمه ها بسوزند, غمی نیست. اگر مرا در قفسی از اقاقیا زندانی کنند و از صبح تا شب

شاخه های ترد و نازک گیلاس را بر سر و دستم فرود بیاورند, تا تو را دارم غمی نیست. فقط

پنجره ای خواهم خواست, پنجره ای که رو به باغهای لیمو باز شود تا هر شب با آرزوهای معطرم در میان درختانش قدم بزنم. فقط کمی هوا خواهم خواست. هوایی که از بوی آسمان و باران و صدف پر باشد. همین قدر بس است. اینها هم که نباشند,

نمی توانم یک لحظه تو را فراموش کنم. چشمم که به چشم پرنده ها می افتد, نخستین ابر زمستان را که می بینم, برگهای سبز را که می بویم ,تنم که به زنبق ها می خورد, دستم که موسیقی نیزارها را لمس می کند, به یاد تو می افتم و ناگاه خورشیدهای فراوانی کنار پنجره ام سر بر می آورند.*

شب که می شود لیموها را روشن می کنم و افقهای سالخورده را کنار کلماتم می نشانم. سپس به نام تو دست و رویم را در یک ترانه ی شرقی می شویم.

*****

 

نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 4:44 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

نام مرا روی برگهای درختانی که سر راهت

ایستاده اند, می نویسی و به فرشته ها می گویی

 تازه ترین ترانه هایی را که برایت سروده ام, زمزمه کنند.*

می دانم هر روز تالارهای ملکوت را برای آمدن من آماده می کنی. آنقدرم خوشحالم که می توانم ساعتها در کوچه ای تاریک منتظرت بایستم تا همراه ماه بیرون بیایی.*

خیلی دلم می خواهد تاریخ تولدم را در تقویم فرشتها ببینم. می خواهم بدانم چند سال با یک گل سرخ همخانه بودم و کی با خورشید به ملاقات کهکشان رفتم. هر وقت باران را می بینم به یاد چشمهای تو در اولین دیدارمی افتم. روزهایی که قلبم دفترچه ی یادداشتم بود و من روی یک برگ از آن برایت نامه می نوشتم. آبی تر و عمیق تر از دریاها بودم و هزاران رودخانه در من زندگی می کردند. صبحها من ویک پری مهربان زیر نور پرتقالها می نشستیم و برای پروانه هایی که از کنارمان می گذشتند, شمع روشن می کردیم. من گاهی می توانستم زمین و کائنات را روی سر یک سوزن ببینم و گاهی موری را بزرگتر از سلسله کوهها می دیدم.

هر وقت کلمه ها می خوابند, صدای دلشوره ی جهان را می شنوم.*

باید حرف بزنی تا کبوترها عشق را فراموش نکنند. باید شعر بخوانی تا من همیشه عاشق بمانم. باید نگاه کنی تا ستاره ها همچنان جوان بمانند.

 *****

نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 4:38 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

اولین بار چه کسی نام تو را بر زبان آورد؟ چه کسی تو را صدا کرد و اولین پنجره را با نسیم نفسهای تو آشنا کرد؟ کدام شاعر اولین بار تو را سرود؟ اولین بار کدام چشم تو را دید؟ کدام تشنه تو را نوشید؟ صدای تو در گوش چه کسی پیچید؟*

اولین بار در قلب چه کسی درخشیدی؟ اولین لبخندت را به چه کسی بخشیدی؟ می گویند اولین درختی که تو را دید, ناگهان شاخه هایش پر از سیب شد. وقتی چشم آسمان به تو افتاد, پر از ستاره های نقره ای       دلفریب شد. اگر عشق با من یار باشد, می توانم باز مهربان باشم. تپشهای قلبم باز می تواند شنیدنی باشد و چشمهایم باز می توانند برایت قصه بگویند.

من دیروز به رهگذران بی حوصله ای که از خیابان عبورمی کردند, گفتم: بیایید عاشق باشیم. سپس قلبم را که آفتابی در آن طلوع کرده بود, نشانشان دادم. من در دستان همه ی درختان  شاخه ای گل نرگس گذاشتم و گفتم:هیچ وقت برای بیدار شدن دیر نیست.*

اما خوب می دانم که ممکن است برای دیدن تو دیر بشود. باید تو را چنان دوست داشته باشم که همه ی عاشقان به من حسادت کنند.*

باید چنان از تو بگویم که هیچ نقطه ای از زمین

 بی عشق نماند.*

*****

 

 

نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 4:35 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

حاظرم در پای حصاری سترگ آنقدر بایستم تا

 پنجره ای به روی من باز شود و گیسوان

ستاره آگین تو را ببینم. حاظرم هر روز رو به شفاف ترین قبله تو را آرزو کنم و همه ی شعرهایم را با عطر آسمانی تو خوشبو کنم. حاظرم طنین ترانه ای باشم در حنجره ی تو و نسیم خسته ای که در صبحگاهی لیمویی از کنار پنجره تو می گذرد.

سحرگاهان با مرغهای دریایی برمی خیزم و به یاد تو نمازمی خوانم و آوازهایم را بین صدفها تقسیم

می کنم. آه اگر یک روز پلکهای تو باز نشود, خورشید از چشم کهکشان می افتد. من زیر سقفی از انگور ویاس زندگی می کنم و دیوارهای اتاقم را با بوسه های فرشتگان آذین می بندم.*

چه کسی می تواند قلب مرا برای تو ترجمه کند؟ چه کسی اشکهای مرا در لابلای برگها و روی غنچه ها دیده است؟*

چگونه با تو حرف بزنم؟ ای صمیمی تر از هی هی شبانان و ساده تر از اولین باران شتاب آلود بهار! من هرگز با این کفشهای بزرگ و این ساز شکسته به قله های تو نخواهم رسید.*

حاظرم تا آشیانه ی سیمرغها بدوم و از پلکان

بی شمار برزخ بالا بروم و رویای نیلوفران را برای تو نقاشی کنم.*

عشق با همه ی خارهایش زیباترین گل هستی است, این را از دهان باغها شنیده ام و از نگاه گلهای عصیانگری خوانده ام که آوندهایشان تشنه ی صدای توست.*

*****

 

 

نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 4:32 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

از خاک آفریده شدی, اما از خاکیان هزار پله بالاتر بودی. هر روز دست در دست خدا جاده های آسمان را می پیمودی. نرم بودی ,همچون آب وآینه و تماشایی همچون یک رویا و تنها و دلپذیر همچون یک جزیره ی نامکشوف. اگر نبودی کهکشانها

 از هم می پاشید, چهار ستون آسمان فرو می ریخت و استخوانهای زمین را در هم می شکست.

 ناتوانی ام راببخش! همه می دانند که نخلهای بلند بالای کوفه از من شاعرتر بودند, اما هیچ گاه نتوانستند تو را آن گونه که  شایسته ات بود, بسرایند. وقتی  کیسه های خرما را بر دوش

 می گرفتی و به دیدار یتیمان می رفتی, ماه زیباتر از همیشه به تو لبخند می زد. فرشته ها آنقدر دور و برت را می گرفتند که کوچه های دلگیر کوفه از خوشحالی پر در می آوردند. خورشید هر روز برای نگاه کردن به چهره ی تو وضو می گرفت, چون از پیامبر ((ص)) شنیده بود, این کار عبادتی نیکوست.

شگفتا, دنیا در اتاق کاهگلی  کوچکت زندگی

می کرد و همه ی ستاره ها را می شد در حاشیه ی کاسه ای که در آن شیرمی نوشیدی, دید. همه ی سیاره ها زیر نعلین تومی چرخیدند و همه ی دریاها در مشک تو جای می گرفتند. بیست وپنج سال, هر روز دلشوره هایت را با سکوت آمیختی و در باغ

می کاشتی و ساعتی بعد بنفشه بود که می رویید. اگر عاشقانه کنار پیامبر ((ص))

 نمی ماندی, امروز همه ی ما یک تکه سنگ بودیم و نمی دانستیم چگونه سیبها را بین خودمان تقسیم کنیم. ای غمگین ترین جوانمرد! کاش می توانستم بر آن انگشتری که در رکوع به غریبی فقیر دادی, بوسه بزنم. کاش همان چاهی بودم که نیمه شبها تنها همدم تو بود. کاش عبایی بودم بر دوش تو و یا درختی در کنار خانه ات. کاش زخمی ذوالفقار تو بودم و به عتاب در من می نگریستی. کاش همنشین مردم چشم تو می شدم, حتی اگر بدترین مردمان بودم.*

آیا مرغابیانی که سعادت دیدار تو را داشتند, از من خوشبخت تر نبودند؟ کاش من یکی از یتیمان شهر تو بودم و هر نیمه شب با نان جوین و خرما به سراغم می آمدی و همبازی ام می شدی.*

ای تنهاترین عادل ! ای مهربان ترین دلاور ! من عاشق جماعتی هستم که گلبرگها و سنبله ها را از لابلای دستهایت چیدند, حتی اگر لحظه ای آنها را نبوییدند. من عاشق چشمانی هستم که تو را دیدند, حتی اگر نامهربانانه.*

بگذار بی هیچ غروری بگویم؛من به سنگریزه هایی که هر روز بر آنها قدم می گذاشتی و دیوارهایی که از کنارشان می گذشتی, حسودی ام می شود.*

*****

 

 

نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط رز سفید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ