تبليغاتX
آرامترازخواب درختان


آرامترازخواب درختان

از من مخواه که احساسم را لا به لای کتابهایم پنهان کنم. کاغذ پاره های سپید من امشب دگرگون اند. صدایم به صدای خفیف برگهایی که آخرین سرود زندگی را زیر پای رهگذران خسته زمزمه می کنند, گره می خورد. کاش مثل هر شب می آمدی و قطعه ای از ماه را با خود می آوردی. آخر نگاه تو و رایحه حرفهایت به من عمری دوباره می بخشد.*

از اینکه هفت کلید هفت دروازه ی بهشت را از دست بدهم, نگران نیستم, بلکه محروم بودن از دیدار تو مرا دچار ترسی بی پایان می کند. سرکش ترین آرزوهایم وقتی تو را می بینند, رام می شوند و روی آینه های ملایم آرام می گیرند.*

اگر اشاره کنی, اهرام ثلاثه ی مصر را بر دوشم می گذارم و کنار برده های فراموش شده رنج می کشم و زخم شمشیرها را به جان می خرم.*

صدای تو صدای کلید همه ی دروازه های ابری است. کنار من بنشین و حرف بزن تا هیچ دروازه ای بسته نماند. می خواهم شبی تو را به خوابهایم دعوت کنم تا در چین گیسوان تو شگفت ترین درسها را بیاموزم.*

می خواهم خودم را از این همه کلمه بتکانم, اما آیا شور و شوق کودکانه ی من که در فضا معلق مانده است, می تواند احساسم را به تو بگوید؟*

به چشمانت قسم, پیش از خلقت پرندگان, هر روز دلم به سوی تو پرواز می کرد تا خورشیدهای تازه را ببیند.*

*****

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 6:14 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

اگر چه بضاعت من ناچیز است؛ اما قلبم از قلب یک پروانه که کوچکتر نیست. او با همان قلب کوچکش از همه عاشق تر است. آنقدر در سایه ی نور لرزان شمع نغمه ی دلدادگی سر می دهد تا سراپا آتش شود. *

قلب من که از قلب یک مرغ عشق کوچکتر نیست.همه می دانند که او چگونه نستوه و خستگی ناپذیر در حصار آهنین قفس, عاشقی می کند و اگر یک روز معشوق خود را نبیند, آنقدر سکوت می کند تا بمیرد. *

راستی کدام آهنگ ساز تاکنون توانسته برای آواز مرغان عشق آهنگ بسازد؟ چه کسی توانسته حرفهای آنها را ترجمه کند؟ آیا به قول پسرم پرنده ها هم با یکدیگر قهر می کنند؟ *

آیا پرستوها می توانند دست نوشته های عشق را بخوانند؟ آیا گلهای یاس و صنوبرانی که در خانه ی پدرم به کهنسالی رسیده اند, عشق را می شناسند؟ آیا توهنوز درمیان این سطوردنبال روزهای گمشده ی خود می گردی؟ من زیباترم یا آینه؟ هنوز نتوانسته ام به این سوال دخترم جواب بدهم.آیا تو می توانی بگویی زیباترین آینه کدام است؟ آیا توحتی یک بار هم که شده صدای خود را در آینه دیده ای؟ آیا مرا تاکنون در آینه دیده ای؟ اگر به یاد تو شعله ور نشوم, از صاعقه ای ضعیف کمترم. اگر به یاد تو نسوزم, ققنوسی از خاکسترم بال نخواهد گشود. *

خوب است بدانی من و قناری و دریا در یک روز به دنیاآمده ایم. سفال آرزوهایم را مشکن! ازکوزه ی حرفهای من گاهی می شود لبی تر کرد.

*****

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 6:12 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

گاهی دلم می خواهد آنقدر فصلهای زندگی ادامه داشته باشد که من بتوانم تمام گمشده هایم را پیدا کنم و گاهی آنقدر دنیا برایم تیره و تار می شود که آرزو می کنم, زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. *

گاهی دلم می خواهد با مداد رنگی هایم دست به آفرینشی تازه بزنم. بهاری دیگر بیافرینم و زمستانی دیگر. گنجشک را شبیه درخت بکشم و درخت را شبیه دریا و دریا را شبیه کوه و کوه را شبیه پروانه و پروانه را شبیه عشق و عشق را شبیه تو. و گاهی آنقدر دلتنگم و دلگیر که فکر می کنم که باغها سنگ شده اند و سنگها مثل هوای حرفهای تلخ, روح را می آزارند. فکر می کنم همه ی شیشها سیاهند و همه ی آسمانها روی زمین افتاده اند و دیگر هیچ بهانه ای برای نوشتن خطی به یادگار در دفترچه ی خاطرات وجود ندارند. *

گاهی دلم می خواهد باران باشم و روی گیسوان تو ببارم و گاهی یک گل سرخ که هر وقت اراده کنی مرا بچینی و در گلدان بگذاری. همان گلدانی که همسایه ی همیشگی رویاهای توست. و گاهی احساس می کنم تمام وجودم یک کویر گرم و سوزان است.کویری که درخت را نمی شناسد و نمی داند نوشیدن جرعه ای از چشمه سار چه لذتی دارد.گاهی آنقدر شادم که همه چیز و همه کس را به شکل گل می بینم:پدرم اقاقیاست, مادرم رازقی, برادرم گل سرخ است و خواهرانم گلهای بنفشه. مدادم یک زنبق است که عطر دره های شمال را دارد و پیراهنم از مریم و یاس است. و گاهی آنقدر غمگینم که نمی توانم تو را که در ایوان روزهای من نشسته ای, ببینم. *

*****

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 6:4 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

اگر پرهای پروانه باز نمی شد, اگر شب با همه ی ستارگانش درکوچه ها می ماند و صبح هیچ وقت آغاز نمی شد, اگر در هنگام دلتنگی اشکی از چشمهایم فرو نمی ریخت, اگر با واژه, واژه های سرد و گرم, سخت و نرم, همسفر نمی شدم, دنیا لطفی نداشت. *

اگر بر بال کبوتر پری نبود و برای نوشتن از نفسهای تو دفتری نبود, اگر آهی از سینه برنمی آمد, اگر عشق از پنجره ی نیمه باز اتاقم به درون نمی خزید و دلم به سوی تو پر نمی کشید, اگر دریا بدون موج و موج بدون اوج بود, دنیا لطفی نداشت. *

برای این دل خسته ام بالهای شکسته ام, اگر سنگ صبوری نبود و برای رسیدن به تو مجال عبوری نبود, اگر گاهی خلوتی برایم فراهم نمی شد و نمی توانستم ترانه هایم را در آینه تماشا کنم, اگر چشم هایم با تو حرف نمی زدند, دنیا لطفی نداشت. اگر نمی توانستم از بوسه هایم قصری برایت بسازم, اگر دستهایم به دامنت نمی رسید, اگر شعرهایم بوی گل و پرنده نمی داد و مدادم تو را نمی سرود, اگر التهاب انتظار و شور و شوق آمدن دختر بهار نبود, دنیا لطفی نداشت.اگر تو زودتر از درختان و اقیانوسها به دنیا نمی آمدی و چشمهایت بیشه های خواب آلود را روشن نمی کرد, اگر قرار نبود از کوچه ی ما بگذری, اگر نمی توانستم از پنجره خم شوم و به تو سلام بگویم و از عاشقی های این دل ناآرام بگویم, دنیا لطفی نداشت. *

اگر چتر عشق بر سرم وانمی شد و بوی پیراهن در باد رها نمی شد, اگر جرأتی برای گفتگو و فرصتی برای جستجو نبود, اگر شیرین با فرهاد آشنا نمی شد, دنیا لطفی نداشت. *

 

*****

 

 

 

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 6:0 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

ای پروانه های دور! ای نسیم ها و نورهایی که نشانی اساطیر ناشناخته را می دانید! خلوتی برایم فراهم کنید, خلوتی به کوچکی قلب یک گنجشک برایم کافیست, خلوتی به اندازه ی گلیم یک درویش. *

ای که از آهوهای جوان راه گم کرده دلواپس تری! ای که هر روز دانه دانه اشکهایم را برمی گیری و به چشمه ساران جوشانی که از کنار درختان مجنون می گذرد, می سپاری! می خواهم از عشق بگویم, گویاتر از شمعها و شاخه های بید و روشن تر از سرنوشت بارانها, اگر چه صد سال قبل شاعری به تو گفته است: اگرمی خواهی بدانی چقدر دوستت دارم, از خدا بپرس! *

ای که دوست داری هر روز برایت نامه بنویسم و تو را از احوال دلم با خبر کنم و با تو از رازهای درونم بگویم! من گاهی فکرمی کنم میان بودن و نبودن معلق مانده ام؛ نه در زمینم, نه در آسمان. گاهی کلمه ها به سرعت از من دور می شوند, تیزپاتر از باد صبا و گاه سراپا کلمه ام و حتی نفسهایم از کلمه است. گاهی می خواهم آنقدر حرف بزنم که حرفهایم کوهی بشوند و قله اش به آسمان سر بساید و گاه آنقدر ساکت و درهم و گرفته ام که لب از لب باز نمی کنم. گاهی خود را در همسایگی آینه ها می بینم و گاه در قعر دره ای بی آب و علف. چگونه می توانم بند بند خودم را برای تو شرح بدهم؟چه کار سختی است از خود گفتن! فقط همین را می توانم بگویم که در زمستانی غریب با دستهایی پر از شعرهای عاشقانه متولد شده ام و در یک روز بهاری روی بال خیال انگیز سنجاقکی عاشق, از دنیا خداحافظی خواهم کرد. *

*****

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 5:55 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

چرا یکد یگر را دوست نداشته باشیم؟چرا از کنار گندمها و گلها بی هیچ نگاه و سلامی عبور کنیم؟با این همه باران پیاپی و ابرهای سرشار چرا تشنه بمانیم؟چرا برای گنجشک هایی که از سفرآمده اند, بوسه ای نفرستیم؟چرابر لبه ی آسمان ننشینیم و عبور فرشتگان را از کنار بهشت نبینیم؟ *

به ساعت سفیدی که به دیوار تکیه داده نگاه کن!می خواهد با تو حرف بزند, عقربه هایش برایت دست تکان می دهند و تو را به سوی فردا دعوت می کنند. راستی, فردا چه نزدیک است! اگر یک بار دیگر فرصت داشته باشم به کوچه های دیروز بروم, کنار خانه ی تو می ایستم و نامت را به همه ی دیوارهای سنگی یاد می دهم. *

چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟پروانه ها و پنجره ها به ما می گویند که باید همواره شعر دوست داشتن را بسراییم. من تو را دوست دارم و می دانم هر روز که لیموزاران و بلوطها از خواب بیدار می شوند, سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است, به تومی رسانند. *

من تو را دوست دارم و صبح و شب تصویر تو را روی برگهایی که در بهار زندگی می کنند, می بینم. من خوب می دانم که آسمان و زمین دوست داشتن و عشق ورزیدن را از تو آموخته اند. از تو عاشق تر کسی را سراغ ندارم. افسوس که گاهی سنگم و گاهی شبنم, گاه آنقدر از تو دور می شوم که هیچ قاصدکی نمی تواند پیامت را به من برساند و گاه آنقدر نزدیکم که واژه هایی را که در قلبت زندگی می کنند, می بینم.

ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است, حتی اگر به اندازه ی یک سر سوزن دوستم داشته باشی, هرگز از تو جدا نخواهم شد. *

*****

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 5:46 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

هزار فرشته برای دیدن تو روی نزدیک ترین کوه فرود آمده اند وجاده ی آسمان هنوز لبریز از فرشته است. من در دامنه ی کوه ایستاده ام و روزهای عمرم را در سبدی ساده گرد آورده ام.کاش آینه ها زودتر بیایند. *

اگر پیامبران دوباره متولد شوند؛ نام خوب تو را به همه یاد خواهند داد. نام تو می تواند پرتقالهای سبز را به آتش بکشاند؛ می تواند شکوفه های نارس را به بلوغ برساند؛ می تواند لباسی از فردا وپس فردا برای امروز من بیاورد. *

هزار فرشته در ساحل ابرها بال می زنند. زمین از زمزمه ی پرهایشان پر درآورده است. مدادم سکوت کرده است تا آواز دل انگیز تو را بهتر بشنود. *

بخوان!زیبا ترین نغمه را بخوان تا دلم در قفس حسرت نماند.بخوان تا حسارها ودیوارها به رقص درآیند. آنقدر بخوان تا من خدا را صمیمانه پیدا کنم. خدایی که بقول سهراب ((همین نزد یکی هاست)) روی دفتر مشق پسرکم ولا به لای گیسوان دخترم. خستگی های یک عمر را در آوازهای نرم تو می شویم. دوست دارم درختی باشم و میوه هایم به رنگ تو باشند؛ با طعم یک شعر بکر عاشقانه. اگر نام تو همیشه با من باشد؛رویاهایم رنگین تر خواهند شد. نام تو مرا تا مکاشفه ی قشنگ عشق می برد. *

هزار فرشته می خواهند صبح را با نور آغاز کنند. می خواهند هزار خورشید تازه را در سراسر افق بنشانند تا همه جا فقط نور باشد ونور.همه نور باشند ,رویاهایم رنگین تر خواهند شد. نام تو مرا تا مکاشفه ی قشنگ عشق می برد. هزار فرشته می خواهند صبح را با نور آغاز کنند. می خواهند هزار خورشید تازه را در سراسر افق بنشانند تاهمه جا فقط نور باشد ونور. همه نور باشند, حتی چوبها وسنگها, حتی دل من که گاهی تاریک تر از پرده های  شب است. هزار فرشته روبرویم ایستاده اند و به من نگاه می کنند. هزار صبح در راه است. من می خواهم اولین صبح را با تو آغاز کنم. *

*****

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 5:41 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

دنیا می گذرد. حتی درختانی که ریشه هایشان در اعماق زمین جا خوش کرده اند, از این جاده می گذرند. من و تو هم یک روز غریبانه از این جاده می گذریم. چرا ایستاده ای؟ اگر دل به راه ندهی و قدم در جاده نگذاری, همیشه ساکن خواهی ماند؛سنگین از گرد و غباری کهنه.

اگر قرار باشد که بی هیچ حرکتی یایستی تا نسیم و باد و طوفان تنت را بیهوده صیقل بدهند, با یک برگ سفید چه فرقی داری؟*

برگی که در آن شعری عاشقانه نوشته نشده باشد, همان بهتر که در شعله های پاییز بسوزد. دهانی که   یک بار به دوست نگوید ((دوستت دارم)) و یک بار در کوچه باغهای عشق ترانه نخواند, چه ارزشی دارد؟ *

من خیلی پیش از این- شاید میلیونها سال قبل آن موقع که ماه هنوز جوان بود و به پیشانی خورشید چین و چروک نیفتاده بود, گل سرخی بودم در خواب مادرم.من به همه ی باغهای دنیا سر می زدم. وقتی باران می بارید, مهربان می شدم. من سراسیمه دنبال کسی می گشتم که اولین بار عشق را تلفظ کرد؛ دنبال اولین انسان عاشق. کسی که عشق را به پروانه ها و گنجشک ها یاد داد. کسی که عشق را در کاسبرگ غنچه ها ریخت تا از خوشحالی بشکفند. کسی که برای اولین بار عشق را در نامه ی عاشقانه ای نوشت و به پای کبوتر بست. *

من می گویم حتی سنگها و صخره ها هم عاشق می شوند, هوا هم عاشق می شود, ابرها, آبها, جلبک ها, جنگل ها, دشتها و کویرهاهمه و همه عاشق می شوند. کاش می توانستیم صدای عشق را بشنویم. کاش می توانستیم عشق را ببینیم. کاش می توانستیم عشق راببوییم و بی وقفه از او بگوییم. *

من می گویم بی عشق هیچ گیاهی نمی تواند بروید, هیچ شاعری نمی تواند سخن بگوید, هیچ قلبی  نمی تواند بتپد, هیچ پرنده ای نمی تواند پر بگیرد و هیچ بارانی نمی تواند بر پشت بامها فرو ببارد. *

بی عشق هیچ نامه ای به پایان نمی رسد. بی عشق همه ی نگاه ها سردند, همه ی دستها خاموشند, همه ی کوچه ها بن بست اند و هیچ کسی در انتظار دوست, بی قرار و ملتهب به جاده ی روبرو چشم نمی دوزد و بارها به ساعتش نگاه نمی کند. *

*راستی,عشق چه ساعتی به دنیا آمد؟*

*****

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 5:23 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

دانه های درشت برف بر سرم می نشیند. انگار آسمان می خواهد خودش را به زمین برساند.درختان دستهای خود را باز کرده اند تا درشت ترین برفها را در آغوش بگیرند. *

حرفها کلمه به کلمه در ذهنم می نشینند. حرفهایی که از برف سپیدترند و از آتش گرم تر. هیچ وقت نمی شود اولین حرفها را به یاد آورد و آخرین حرفها را تا آخر نوشت. نامه های من همیشه ناتمام می مانند.*

من در میان کلمه ها بزرگ شدم. با ((الف)) قد کشیدم و با ((ب)) در شالیزارها بازی کردم. صبحانه ام لقمه ای نان بود وتکه ای ابر.گاهی ساعتها پشت یک درخت پرتقال پنهان می شدم تا عبور سنجاقکها را ببینم. من و یک کبوتر مهربان مدتی با هم به سفر رفتیم. آسمان آنقدر نرم وسبک بود که می توانستیم تا نزدیکی نفسهای خدا بال بزنیم. *

در خوابهای من درختی زندگی می کرد که شاخه هایش به خورشید می رسید.عطش ساده ی من از ریشه های آن می گذشت و به دریا می ریخت.پدرم همراه این درخت از بهشت به زمین آمد. *

آرزو می کنم آنقدر زنده بمانم که اولین حرفهایت را بشنوم و تو حرفهای آخرم را بشنوی. دلم می خواهد آخرین نامه ام با نام تو تمام شود. دوست دارم وقتی به شب می رسم, دور و برم پر از کلمه باشد, کلمه های آفتابی, کلمه هایی که بوی تو را بدهند. *

*****

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 5:18 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

همیشه اینگونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی, مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد, در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی, هنوز همه ی لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی. *

همیشه اینگونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای, زود از دنیای تومی رود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست. فکر می کردی می توانی با او به همه ی باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغهای تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی.*

هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی. *

همیشه اینگونه بوده است. وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر, خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب, وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری, ناباورانه او را در کنارت نمی بینی. فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمانی خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی. هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی.

همیشه اینگونه بوده است. او که می رود, آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی, ازعقربه های ساعت می گریزی وهیچ فرشته ای به خوابت نمی آید .احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای. احساس می کنی کلمات لال شده اند, پلها فرو ریخته اند, کفشها پاره شده اند, دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند. راستی, اگر هنوز او نرفته است. اگر هنوز باد همه ی شمعهایت را خاموش نکرده است, اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی وغزلی از حافظ بخوانی, قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد, بگو: تو را به صدای گنجشک ها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم, او را از من مگیر! *

*****

نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت 4:50 قبل از ظهر توسط رز سفید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ