تبليغاتX
آرامترازخواب درختان


آرامترازخواب درختان

تا کجا با من خواهی آمد؟ تا ورق چَندم این کهنه کتاب را با من خواهی خواند؟ از کدام پلکان بالا خواهی رفت؟

با کدام درخت, خزان را برای پرنده ها معنا خواهی کرد؟ در کدام کویر خواهی رویید؟ در کدام چشمه تن خواهی شست؟ بیا با هم به ترانه ی روحمان گوش کنیم! بیا روی آینه ها ازعشق تصویری تازه بکشیم!

تا کجا با من قدم خواهی زد؟ چند کوزه از آب دریا را با من تا کوچه ی دوستی خواهی آورد؟ بالهای چند پروانه را تفسیر خواهی کرد؟ با کدام لاله ی وحشی حرف خواهی زد؟ برای کدام عاشق از گوشواره های معشوق قصه خواهی گفت؟

بیا یک لیوان شعر سهراب بنوشیم! بیا در پیاده روی حافظ بخوابیم و خواب سیبهای زیبا ببینیم! بیا به مولانا بگوییم در پشت بام مکاشفه برایمان آواز بخواند!

امروز دیر است وفردا دیرتر. بیا به ساعت هفت صبح دیروز برگردیم! بیا قبل ازتولد گلهای سرخ.چشمهایمان را باز کنیم! بیا لبهای یک غنچه را ببوسیم وشاعر بشویم!

چقدر دلم برای آفتاب تنگ شده است. کاش شب تمام شود. کاش

جاده های خاکی به پایان برسند. چرا تمشک های وحشی دیگر مزه ی صبح را نمی دهند؟ چرا داروکها آواز صبح نمی خوانند؟ چرا کسی انگشتان مرا به تن موجها نمی رساند؟

اگر نگاه تازه ای به قلبهایمان نیندازیم, حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه لحظه هامان شنا نمی کند. بیا چراغهای مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگه داریم. بیا آنقدر انار دانه کنیم تا بوی بهشت در اتاقمان بپیچد.

 

نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 5:34 قبل از ظهر توسط رز سفید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ