آرامترازخواب درختان
آیا فرصت می شود آسمان را ستاره به ستاره بخوانم؟ آیا می توانم به دیدار همه ی دشتها بروم و بال همه ی کبوتران را لمس کنم؟ آیا می توانم پای حرف درختی که بهترین دوست چشمه است, بنشینم و با شیطنت سنگریزه ای را به داخل آب پرتاب کنم؟ آیا می توانم گفتگوی آبی باران و ناودان را بشنوم؟ شب چه تیره است وقتی همه ی شمعهایت را گم کرده ای و فانوسهای شکسته را سالهاست که از یاد برده ای. چقدر تنهایی دلگیر و زمینی می شود وقتی اتاقت از عطر دوست خالیست و هیچ کدام از لبخندهای او را بر دیوار روبرو قاب نکرده ای. روزها چه سرد و بی رنگ است وقتی خورشید دست تو بر من نمی تابد و از گلهای مریمی که برایم آورده ای جامه ای برای خود مهیاّ نساخته ام. خدا این همه گلهای رنگارنگ را آفریده است تا من هر روز هدیه ای برای تو داشته باشم. نمی دانی چه پروانه هایی در قلبم بی تابی می کنند. نمی دانی چه شوقی دارم برای اینکه دوباره متولد شوم و این بار نه دیواری باشد و نه قفسی و نه پرچینی که مرا پشت باغها متوقف کند و برای دیدن نیازی به پنجره نباشد. من تو را سبز ببینم و برگها را آبی و جاده ها را بنفش وخاطره ها را فیروزه ای. من از فرشته مرگ نمی ترسم, اما اگر بیاید و چراغ روحم را برای همیشه خاموش کند, اگر بیاید و مرا با خود به ناکجاهای تاریک و دهشتناک ببرد که از عطر سبزه و گل تهی باشد و صدای امواج رودها و دریاها در آن نپیچد, این حسرت و افسوس روح فرسا با من خواهد بود که صدای قلب تو دیگر به گوشم نمی رسد و نگاه پر مهر تو شمعدانی هایی را که روی طاقچه ی آرزویم گذاشته ام, روشن نمی کند. من از فرشته ی مرگ نمی ترسم, من از اینکه فرصت نکنم همه ی شعرهایم را برای تو بخوانم, می ترسم. دوست دارم هر چه زودتر آسمانی را که پر از خداوند است در آغوش بگیرم. من از اینکه نتوانم تا آخر به موسیقی تو گوش کنم, می ترسم. من از اینکه نتوانم آخرین دسته گل سرخ را برای تو بچینم, می ترسم. سنجاقکی مهربان با بالهای سبزش بر شانه ام می نشیند ومی گوید: ((بهار آمده است.)) ابرها همه ی گلدانهایم را در آغوش می گیرند و بر سر شمعدانی ها و بنفشه ها باران می پاشند. به یاد تو می افتم. تو که هزار بهار را در یک نیم روز سرودی و دری دیگر به سوی خدا گشودی. تو قشنگ تری یا بهار؟ جواب این سوال را از فرشته ها می خواهم. نزدیکترین فرشته به زمین, نگاهم می کند و تو را نشانم می دهد و هفتاد و دو شقایق سربلند را که تمام دنیا و کائنات را خوشبو کرده اند. تو از بیدار شدن یک شکوفه و از عطر پرتقالها و سیبها قشنگ تری. تو گرامی تر از صدای عاشقانی و اگر حرف بزنی همه ی اشیاء عشق را خواهند چشید. ای بهترین عاشقی که خدا آفریده! ای سپید ترین شعری که درباره ی صبح سروده شده!ای سرخ ترین معنای فلق! آن جماعتی که با شمشیرهای خواب آلود با تو پیکار کردند, روسیاهی خود را آشکار کردند. ای لب تشنه تر از کویر! کاش می توانستم همه ی رودها و دریاها را در مشکی بریزم و به تو تقدیم کنم. هنوز هیچ کس نتوانسته مثل تو عشق را معنا کند.عشق, در آن ظهر تشنه ی تاریک, کودک شش ماهه ای بود که تو بر دست گرفتی. عشق, جوان برومند هجده ساله ای بود که ناگهان صدها گل سرخ از بدنش رویید.عشق, دستهای پرتوان و مهربان برادر رشیدت بود که خونین وعطشان در ساحل فرات افتاد.عشق خیمه هایی سبز بود که سوخت. عشق...عشق...عشق... تا تو هستی, من ازعشق چه می توانم بگویم؟ دوباره بهار را نگاه می کنم, گلهای او قشنگ تر ازشقایقهای تو نیستند, این را پرستوهایی که از سفر آمده اند, به من می گویند. دنیا چقدر کوچک شده است, کوچک تر از توپ هفت سنگ و کمرنگ تر از آسمان عصرگاه.آدمها چقدر کوچک شده اند, کوچکتر از علفهایی که در مزرعه های مشرق می رویند و مبهم تر از شبهای مه آلود هزار؛کالسکه های فرسوده ما را به کجا می برند؟ آن کیست که زمین را بر پشت گرفته و به بیراهه می برد؟آن کیست که ابرها جواز باریدن بر ویرانه های عشق را نمی دهد؟چرا کسی برای این مرده های زیبا که نسیم نفسشان هنوز پرچمهای بیت المقدس و مزار شریف را تکان می دهد, ترانه ای نمی خواند؟ دلم می خواهد صدایم از لابه لای شقایقها بگذرد و ساحلها را پشت سر بگذارد و بر کاکل موجهایی بنشیند که می خواهند تا خدا قد بکشند. دلم می خواهد ماه چندان در شبهای سرد کابل تکثیر شود که بتوانم در دستان کودکان آواره یک تکه مهتاب بگذارم . ای تنهایانی که در آتشهای خاکستری به دنیا می آیید و در رگبارهای سوزان از دنیا می روید, بوسه هایم را در شعر می پیچم وبا اولین قطار به سویتان می فرستم. خون من با نامتان پیوندی ناگسستنی دارد. شما هر روز خاکریزهای فرسوده را از عطر سنبله و گندم می آکنید, پس تابش خورشید هنوز تماشایی است, پس من می توانم برایتان قصری از دوبیتی بسازم وبه کوه ها بگویم چقدر دوستتان دارم.اگر نگاه ابریشمین شما در محاصره ی غمها و کینه هاست, چه باک؟ تپش قلبهایتان می تواند خانه های خوابزده ی جهان را با صبح آشنا کند و دستهای خاموشتان می تواند هزار شاعر محبوب بسازد. پروانه بیدار است باد می وزد.مبادا چراغها از نفس بیفتند!پیراهن ابرها خیس است.من بیدارم. باد عصیان می کند. آن خیابان روبرو منتظر من است.مبادا خاطراتمان رنگ ببازند! کاجها چه زیبا شده اند!حرفهای من می خواهند برهنه در باران بایستند. چرا ستاره ها هیچ وقت نمی خوابند؟ چرا تو نمی آیی؟آن خیابان روبرو منتظر توست.من چند قطره باران وعطر کوه ها را به هم آمیخته ام و در شیشه ای کوچک ریخته ام تا وقتی آمدی به روی تو بپاشم.دلم بیدار است ومن لبریزاز نور و آوازم.صدایم که جاری می شود. به سوی انتهای باغ می رود. بوسه هایم را به همراه کلوچه و گلاب به زیباترین کبوتری که در پشت بام همسایه مان زندگی می کند, می دهم تا به خانه ات بیاورد. بوی پونه ها را هیچ آینه ای به من نشان نمی دهد. می خواهم خواب دره ها و دلتنگی بنفشه ها را قاب بگیرم و بر دیوار اتاقم بزنم. می خواهم در دیوان حافظ به دنبال گیسوان تو بگردم. می خواهم روزی که سنگها حتی شاعر می شوند, تو را لب پنجره صدا کنم. لبهایم همیشه از نام آبی تو تر و تازه اند. چرا به ایوان خانه ی من نمی آیی؟ می دانم که ترانه های کهنه ی من قابل تو را ندارند. می دانم که پنجره ام شکسته و ساعتم در خوابی عمیق فرو رفته است. قول می دهم وقتی تو را دیدم سکوت کنم تا به حرف چشمهایم گوش کنی.نمی دانم کی شاعر شدم.فقط می دانم گلا بی ها لبخند بر لب داشتند وسیبها لباس سرخ خود راپوشیده بودند.من حتی به آینه ها که بی هیچ واسطه ای تو را می بینند و چشم در چشم تو می دوزند, حسودی می کنم.من به درختانی که هر روز بعدازظهر ساعتی مانده به رفتن خورشید از کنارشان می گذری حسودی می کنم. نمی دانم کی شاعرشدم؟ فقط می دانم که شب قبل, تو به خوابم آمده بودی وصبح که بیدار شدم, بالشم لبریز شعر بود وگریه. ای خدای گنجشک های مهربان!به حق بالهای کبوترانی که هیچ گاه اسیر قفس نبوده اند, چشمهای مرا پراز انجیر و آسمان کن و نفسهایم را به نفسهای پروانه ها پیوند بزن! ای خدای نان وانگور! سفره ی مرا از خورشید ودریا بی نصیب مگذار و باغچه ام را از همنشینی با دختر بهار محروم مخواه! ای خدای دلهای عاشق! دامن مرا ازعطر روستایی تقوا خوشبو کن و خیابان خاکی عشق مرا به معبدهای معصوم برسان! ای خدای گلهای گمنام! مگذار درشکه ی امیدم در برفهای انبوه از حرکت بازماند و قطار نیایشم با تـأخیر به ایستگاه تو برسد. با تو می توانم صندلی ام را به یکی از سیاره ها تکیه بدهم.مریخ یا مشتری چه فرقی می کند؟مهم این است که از ابرها بالاترم. با تو شب یک نقطه ریز تاریک در دفترهستی است و من هر چقدر که تنها باشم از آن وحشتی ندارم. من آواز خواندن را از رودخانه یاد گرفته ام و عشق ورزیدن را از آدم, اولین کسی که عاشق تو شد. گیسویت را می شناسم.من بارها از چشمهای تو به چشمهای بلورین ابدیت رسیده ام و با دستهای تو دروازه های بهشت را باز کرده ام. ای خدای افسانه شیرین! شاخه های درخت روحم را مانند روزهای کودکی سرشار از سیبهای سرخ صداقت کن وصدایم را گرفتار مرداب مکن! رویاهای من همه در دوردست گم شده اند و تو در نزدیکی من, کمی آن طرف تر از بارانی که روی آینه ام می ریزد ,نشسته ای و مهربانانه به فرشته ها می گویی جاده ای را که به سوی تو می آید به من نشان بدهند.
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








