تبليغاتX
آرامترازخواب درختان


آرامترازخواب درختان

وقتی راه رفتن آموختی, دویدن بیاموز ودویدن که آموختی, پرواز را  زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی, دیر شده.پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی, برای آنکه به اندازه ی فاصله ی زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم, دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.بادها از رفتن چیزی به من نگفتند, زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند.پلنگان, دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.اما سنگی که درد سکون را کشیده بود, رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود, دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود, از پرواز بسیار می دانست.آن ها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

وقتی رفتن آموختی, دویدن بیاموز, دویدن که آموختی, پرواز را, راه رفتن را یاد بگیر زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.دویدن بیاموز زیرا هرچه بهتر از خودت تا خدا بپری و در پرواز ماهر شو زیرا باید روزی ازخودت تا خدا پر بزنی.

نوشته شده در یکم بهمن 1386ساعت 5:49 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

- زندگی گره ای نیست که در جست وجوی گشودن آن باشیم. زندگی واقعیتی است که باید تجربه اش کنیم.

- می توان در عین کور بودن, خیلی از واقعیت ها را دید.

***

- به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به راه بیفتد.

- آنان که گذشته را به یاد نمی آورند, همیشه محکوم به تکرار آن هستند.

***

- سعادتمند کسی است که از هر خبط و خطایی که از او سر بزند تجربه ی تازه ای به زندگی خود اضافه کند.

***

-         ما همیشه صداهای بلند را می شنویم, پررنگ ها را می بینیم و

سخت ها را می خواهیم.غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند,

بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.

***

- زندگی زیباست اگر به آن نیکو بنگری و زشت است, اگر آن را با نگاه زشت بررسی کنی.

***

- مواظب باشید, هنگام حساب کشیدن از خودتان تخفیف ندهید.

- همواره همان باشید که هستید.

***

- برگ در انتهاي زوال مي افتد و سيب در ابتداي کمال. بنگر چگونه اي؟ مي افتي چون برگي زرد يا سيبي سرخ.

***

- شخصي ميگفت من شانزده سال دارم بزرگي به او خرده گرفت که نبايد بگويي شانزده سال دارم بايد بگويي آن شانزده سال را ديگر ندارم.

***

 

نوشته شده در یکم بهمن 1386ساعت 5:43 قبل از ظهر توسط رز سفید| |

الاهه ی نور, از رفتنت می هراسم و از تنهایی ملال آور خویش.از آن لحظه ای که دیگر پیشانی ام خاک کوی ات را سجده نکند و دیدگانم

قبله گاه مقدست را نبوسند. روزی که ابلیس بر دقایقم سلطه یابد و من در گمراهه های معصیت پرسه بزنم.

خدایا, توان تکلمم نیست و تو می دانی که چه ها می خواهم. وقتی راه را

گم کرده ام ذکرم نام توست.

وقتی سراسر نیازم, باران رحمت تو بر تنم می بارد. مرا باز هم در حریر آمرزشت بپیچ و به کعبه مقصود برسان تا طواف عشق کنم. ولی با خویشتن خویشم رهسپار مکن و با زوال امید به رحمتت به پایانم مرسان.

نوشته شده در یکم بهمن 1386ساعت 5:41 قبل از ظهر توسط رز سفید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ