تبليغاتX
آرامترازخواب درختان


آرامترازخواب درختان

به ستاره ها می گویم جامه ی سیاه بپوشند و ماه را در میان آنان

می نشانم تا از شبهای کبود تو بگویم.می دانم جبرئیل نیزاز مرثیه ی تو خواهد گریست و هفت ستون افلاک به لرزه خواهد افتاد.

شکوه, شکوه از دستهای پلیدی که نگذاشتند کویرهای سوخته را با

شاخه های ترد یاس زیبا کنی و لبخند بهشتی تو نیمکره های سرد زمین را فرا بگیرد.

ای بانوی خانه ی خسته ی من!آنهایی که آفتاب قلب تو را ندیدند, آنهایی که نخواستند درخشش حرفهای تو را ببینند, از دایره ی وجدان و انصاف بیرون ایستاده بودند.آنها شمشیرهای شکسته و زنگار گرفته ای بودند که به کار بازی کودکان نیز نمی آمدند. چقدر به خاطر من تو را آزردند و تو لب فرو بستی و جز به روح رسول اللاه ((ص)) شکایت نبردی.

نیمه شبها وقتی از گفتگو با چاه به خانه بازمی گشتم, نگاه مهربان تو به من آرامش می بخشید. با خود می گفتم آیا خدا مهربان تراز فاطمه آفریده است؟

من نمی خواستم اشکهایم را ببینی, همان گونه که تو کبودی بازویت-جای کستاخ ترین تازیانه ی عالم- را از من پنهان کردی. تونمی خواستی َپر کاهی به رنجهای من بیفزایی.

ای کوثر بی انتها!هیچ کس به قدر من تو را نمی شناسد.ای بی وفایان که از شاخه های خشکیده ی نخلستان هم کمتر بودند, مگر بارها به چشم خویش تو را بر زانوی پیامبر ((ص)) ندیده بودند؟ مگر بوسه های مکرر پیامبر((ص)) را بر لبان تو شاهد نبودند؟

آن شب که من و اسما تو را با ترانه های آبی غسل می دادیم, فرشته ها یکریز اشک می ریختند. من و اسما نیز اشک می ریختیم. ماه اشک    می ریخت. ملکوت اشک می ریخت, اما گرانبهاترین اشکهای دنیا اشکهای حسین بود. وقتی او کودکانه برای تو می گریست و بی تابی

 می کرد, من دگرگون می شدم, سیاره ها از حرکت باز می ایستادند و نخلهای کربلا از غصه خم می شدند.

افسوس, افسوس که این خانه ی کاهگلی کوچک دیگر صدای قدمهای تو را نخواهد شنید و دستهای صبورت گیسوان پریشان زینب را شانه نخواهد کرد.

فاطمه, فاطمه چه طنین دل انگیزی دارد نام تو؟اگر نام تو را در خانه زمزمه کنم با بهانه های کودکان چه کنم؟چگونه بدون تو به خانه بازگردم؟ فریاد, فریاد از روزهای بی رمق و بی رونقی که بی تو خواهد گذشت.از امشب چه اندوه های ناگفته ای با چاه خواهم داشت.

فاطمه, فاطمه, اسما شاهد بود که وداع من با تو حزین ترین وداعها بود. در غم تو اگر ستاره ها   بر زمین بیفتند و خاکستر شوند, سزاست. بی تو تمام شب های من بی صبح باد! بی تو تمام رگهای من غمخانه ی فراق تو باد!

نوشته شده در چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط رز سفید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ