تبليغاتX
آرامترازخواب درختان


آرامترازخواب درختان

دوست دارم ماه را درتمام آیینه ها ببینم وشب آنقدر ادامه پیدا کند که به همه ی ستاره ها سربزنم. دوست دارم پلکهای تو هیچ گاه فرونیفتد ومن زیر سایه ی چشمهای آفتابی تو بنشینم واز آبها وآتشهایی که در راهند وشاید یک میلیون سال دیگرهم به ما نرسند؛ شعر بگویم. آه گفتم شعر.اگر شاعر نبودم خانه ی من ازعشق خالی می شد؛غنچه ی احساس من گل نمی کرد و شاخه ی درخت ذوق من یادی از صدای بلبل نمی کرد.وقتی یک قدم حتی از من دور می شوی؛ با خود می گویم آیا دوباره نفس او را درکنارم خواهم دید؟ آیا دوباره می توانم از تپه های دهکده بالا بروم وبرایش آویشن وبابونه بچینم وساقه های باران را در گلدان  بکارم ؟

دوست دارم همه ی فرصت ها را از من بگیرند وفقط چند دقیقه به من مهلت دهند تا غزلی از دیوان حافظ برایت بخوانم؛ باورکن فقط یک غزل .

دوست دارم همه اقیانوسها و دریاها را از روی زمین بردارند وبه جای آن یک قطره اشک به من بدهند تا آن را به شوق دیدار تو از چشمهایم فرو بریزم. تعارف  نمی کنم. دوست دارم شاخه های تمام درختان عالم بی برگ وبر شود؛ اما گیسوان تو خوشبوتر از قبل درمعبر نسیم ها جریان پیدا کند. کاش همه ی قناری ها؛ همه ی اشیا همه ی آدمها سکوت کنند وفقط صدای تو زیر این سقف آبی طنین انداز باشد. کاش همه بروند وتو بمانی و با پرطاووس آسمان و زمین را جابجا کنی ومرا به آرزوهایم برسانی.

نوشته شده در پنجم بهمن 1387ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط رز سفید| |

بزرگترین پرسش من این است:حرفهایم را به که بگویم؟ به عابری که ساعت شش صبح نجواکنان از کنار خانه ام می گذرد یا به ابری که ناگهان پدیدار می شود و بی امان می بارد و دفتر مشقهای کودکی ام را که در کنار گلهای آفتابگردان جا مانده است, خیس می کند؟

دردهایم را با که تقسیم کنم؟ با پلکهای تبدارم که دم به دم پنجره ی جهان را به رویم می بندد یا پلکانی که متواضعانه مرا به بهشت می رساند؟

گنجشکهایم را روی شاخه های سدر می نشانم تا آواز بخوانند و رویاهایم را به واقعیت بدل کنند.آنگاه زنی از نور, از پشت نخستین شکاف بیرون بیاید و نام عطرهای گمشده را به من بگوید.

با که به تماشای شعرهای روشنی که به دنیا خواهند آمد, بروم؟

با ارغوان یا چنگ فرسوده ای که در همسایگی مجسمه های تخت جمشید زندگی می کند؟

با که همسفر باشم؟

با سایه ای که شاید در باران پس فردا قدم بزند؟

یا کسی که روزنامه ها را تند تند ورق می زند تا طعم روزها برایش

یکنواخت  نشود؟

سادگی را به که ببخشم؟

به کندوهای عسلی که همچنان در کوهستان بکر مانده اند یا به گلهایی که دو روز دیگر برهنه می شوند وباد جامه هایشان را به رودها خواهد ریخت؟

در همزیستی من وباران رازیست که مترسکهای مزرعه هیچ گاه آن را کشف نمی کنند. من این راز را می دانم و آن را در زیباترین بامداد با تو خواهم گفت.

نوشته شده در پنجم بهمن 1387ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط رز سفید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ