آرامترازخواب درختان
اگر همه ی کلمه ها با من قهر کنند, اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود, اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند, اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد, اگر درختها وگلها عطرشان را از من دریغ کنند, تاب می آورم وصبوی پیشه می کنم. اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم, چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم, باز هم این باغچه ی کوچک و این پونه ها و ریحانها وآینه ی کوچکی که روی تاقچه است, زیبا جلوه می کنند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند, قطعات عمر مرا با خود می برند. آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟ دور از تو و لبخند, چشمها وتماشا زیبا نیست. دور از تو از رنگین کمان مهر که بر دلها پل می بندد, نمی توانم حرفی بزنم.دور از تو دفترچه ی خاطرات من خواندنی نیست.اگر تو بودی وعشق تو نبود, از چه چیزی باید می نوشتم؟جهان با عشق دیدنی می شود. هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدارم بیایی.هر چقدر هم که دور باشی, دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آنقدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم.
اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند, اگر دریاها سنگ شوند و کوهها آب, اگر جنگل ها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود,عنان صبر را از دست نمی دهم.
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








