آرامترازخواب درختان
دوست دارم ماه را درتمام آیینه ها ببینم وشب آنقدر ادامه پیدا کند که به همه ی ستاره ها سربزنم. دوست دارم پلکهای تو هیچ گاه فرونیفتد ومن زیر سایه ی چشمهای آفتابی تو بنشینم واز آبها وآتشهایی که در راهند وشاید یک میلیون سال دیگرهم به ما نرسند؛ شعر بگویم. آه گفتم شعر.اگر شاعر نبودم خانه ی من ازعشق خالی می شد؛غنچه ی احساس من گل نمی کرد و شاخه ی درخت ذوق من یادی از صدای بلبل نمی کرد.وقتی یک قدم حتی از من دور می شوی؛ با خود می گویم آیا دوباره نفس او را درکنارم خواهم دید؟ آیا دوباره می توانم از تپه های دهکده بالا بروم وبرایش آویشن وبابونه بچینم وساقه های باران را در گلدان بکارم ؟ دوست دارم همه ی فرصت ها را از من بگیرند وفقط چند دقیقه به من مهلت دهند تا غزلی از دیوان حافظ برایت بخوانم؛ باورکن فقط یک غزل . دوست دارم همه اقیانوسها و دریاها را از روی زمین بردارند وبه جای آن یک قطره اشک به من بدهند تا آن را به شوق دیدار تو از چشمهایم فرو بریزم. تعارف نمی کنم. دوست دارم شاخه های تمام درختان عالم بی برگ وبر شود؛ اما گیسوان تو خوشبوتر از قبل درمعبر نسیم ها جریان پیدا کند. کاش همه ی قناری ها؛ همه ی اشیا همه ی آدمها سکوت کنند وفقط صدای تو زیر این سقف آبی طنین انداز باشد. کاش همه بروند وتو بمانی و با پرطاووس آسمان و زمین را جابجا کنی ومرا به آرزوهایم برسانی.
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








